دیو اقتدارگرایی و مطلق طلبی حکومت ایران، که پیش از این و بی آنکه اعتقادی به جمهور مردم داشته باشد، در لباس جمهوریت رخ نهان کرده بود، در انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن چهره عیان نمود و هر چه دیوان همه دارند را یک جا به نمایش درآورد. تقلب٬ خیانت٬ قتل٬ جنایت و تجاوز را ضمیمه کودتای نظامی سرداران فربه از ثروت های نفتی نمود تا حجت را بر همگان تمام نماید که این دیوِ زنجیرپاره کرده‌ی استبداد دینی به قفس برنمی‌گردد. پیداست که پس از انتخابات ۸۸ در این شهر پرآشوب٬ سمفونیِ اصلاح آواز بی محل تاریخ ‌گذشته‌ای بود که هم خنده‌ی مردمان تلخ کام ایران را برمی انگیخت و هم قهقهه‌ی تمسخرآمیز اصحاب استبداد را. هم از این رو بود که مردم و همراهان بزرگ سبزشان دست از اصلاحاتی که صرفا در حضور انتخاباتی خلاصه میشد کشیدند و به جای آن، مسیر ایستادگی و مقاومت در برابر استبداد را برگزیدند.
اینک اما در سردترین فصل حیات سیاسی معاصر ایران، دوباره سیرک انتخاباتی جدیدی به راه افتاده است. حکومت که مشروعیت خود را از دست رفته می‌بیند به دنبال آن است که به این فضای بسته‌ی خفقان‌آور٬ به خیال خام خویش٬ گرمایی ببخشد تا برای اجرای نمایشنامه مضحک انتخابات، باز تعدادی تماشاچی و بازیگر فراهم نماید. اما کیست که نداند حکومت ایران، انتخابات را نه برای اعمال اراده مردم بلکه برای بزک کردن چهره واقعی استبدادی‌اش به نمایش می گذارد، و کیست که نداند دستاورد این سیرک انتخاباتی قرار است صندوق های از پیش پر شده ای باشند که آمارهای پیشاپیش تعیین شده‌ و دروغین ۶۳ درصدی و  یا شاید هم
98.2 درصدی را به نمایش نهند؛ و محصول این صندوق ها قرار است نمایندگان گلچین شده ای باشند که به فرمان بیتِ استبداد، قیام و قعود کنند و بر فسادهای سیاسی و اقتصادی فراگیر چشم بپوشند. پر واضح است که قرار نیست با این انتخابات اتفاق خاصی بیفتد جز اینکه چند روزی دستگاههای تبلیغاتی حکوت با توسل به آمارهایی دروغ مدعی حضور «حماسی» مردم شوند تا سرمه بر چشمان فساد ساختاری حکومت بکشند بلکه کمی از آب رفته را به جوی خشک مشروعیت نظام برگردانند. روشن است که در این شرایط جریان‌های اصیل سیاسی هرگز حاضر نمی شوند که بازیگر این نمایش مضحک انتخاباتی شوند و آبروی خود را هزینه گرم کردن تنور سرد این انتخابات نمایند.
انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن حجت را بر همه فعالین و گروههای سیاسی تمام نمود و نشان داد که ظرفیت اصلاح انتخاباتی نظام کاملا به اتمام رسیده و دیگر ذیل نام اصلاحات نمی توان به عرصه انتخابات بازگشت و از مردم مطالبه‌ی همراهی نمود. مردمی که به دعوت اصلاح طلبان وارد عرصه انتخابات شدند، هزینه سنگینی برای رای‌شان پرداخت نمودند. نمی توان بر آن همه کشته دادن‌ها و زندان رفتن‌ها چشم پوشید و دوباره دست در دست کسانی گذاشت که خون فرزندان این سرزمین را ریختند و در مدت دو سالی که گذشت، هیچ اقدامی برای جبران ظلم و ستمی که بر مردم روا داشتند، نکردند٬ همانگونه که در قبال جنایت‌های پیشین خویش نکردند.
ازسوی دیگر، با وجود محدودیت‌هایی همچون نظارت استصوابی، یک‌دستی و هم‌دستی مجریان و ناظران انتخاباتی، فضای بسته‌ی سیاسی کشور و عدم امکان فعالیت احزاب و روزنامه ها، امروز برگزاری و تحقق انتخاباتی آزاد و سالم و عاری از تقلب به هیچ عنوان ممکن نیست و بر فرض محال در صورت تحقق، با وجود انسداد سیاسی حاکم در ساختار سیاسی کشور، فربه شدن نهادهای انتصابی، و در مقابل، نحیف شدن نهادهای انتخابی نظام و قدرت گرفتن بی رویه‌ی نهادهای نظامی و شکل گرفتن محفل های متعدد امنیتی و اقتصادی، عملا هیچ کاری از منتخبین مردم برنمی آید همانگونه که از دولت های هفتم و هشتم و مجلس ششم در شرایطی به مراتب بهتر برنیامد.  پیداست که مسئولیت شرایط پیش آمده و پیامدهای مربوطه صرفا بر عهده حاکمیتی است که همواره در پی مهندسی انتخابات بوده و نه نیروهای دمکراسی خواهی که مطالبه اصلی شان مراجعه واقعی به صندوق های رای است اما امروز ناگزیر از تحریم انتخابات نمایشی حکومت شده اند.
لذا همانگونه که میر حسین موسوی درآخرین پیام و در آخرین فرصت از درون زندان محصورش نوشت امیدی به انتخابات و شرکت در آن نیست. و نیز، همانطور که در پیام اخیر مهدی کروبی و همچنین بیانیه ۳۹ زندانی سیاسی  نیز منعکس شده است، انتخابات فرمایشی مجلس از هم اکنون محکوم به شکست است و آخرین تیر بر پیکرجمهوری اسلامی خواهد بود و از این پس، با تابوت جنازه‌ای مواجه خواهیم بود که بر دستان اقتدارگرایان  سنگینی می کند و روز به روز بر تعفن و فسادش افزوده خواهد شد. در این شرایط، گروههای سیاسی یا کاندیداهای منفردی که به هر نحوی با مشارکت در انتخابات  زیر این تابوت را بگیرند چیزی جز بی آبرویی برای خود به ارمغان نخواهند آورد. اما نگرانی آن جاست که این افراد بخواهند از سرمایه و اعتبار جنبش سبز، برای رسیدن به مقاصد انتخاباتی خویش هزینه نمایند. ما شدیدا نسبت به این موضوع هشدار داده و از مجموعه های فعال در قالب جنبش آزادی خواهی مردم ایران می خواهیم که با مرزبندی صریح و بیان مواضعی آشکار، مانع از به حراج گذاشته شدن سرمایه های والای این جنبش شوند.
همچنین معتقدیم که تنها عدم شرکت در انتخابات کفایت نکرده و می بایست تحریم فعالانه آن به صورت جدی و توسط نیروهای فعال در جنبش سبز دنبال شود به نحوی که عمل تحریم از سطح بیانیه ها فراتر رفته و منجر به نمود عینی در سطح جامعه شود. بدیهی است که موثرترین استراتژی پیش روی نیروهای دموکراسی طلب، مشروعیت زدایی از نمایش انتخاباتی حاکمیتی است که تن به انتخاب و رای مردم نمی دهد. مشروعیت زدایی از حاکمیت و نمایش های انتخاباتی اش نیز، بدون توسل به ابزارهای مقاومت مدنی شدنی نیست. مهمترین عامل در انتخاب روش مناسب برای مقاومت مدنی در مقابل سناریوی انتخابات، به صحنه آوردن شهروندانی است که تن به نمایش انتخاباتی حاکمیت نداده اند. گروه های فعال جنبش سبز می‌توانند با همفکری اعضای فعال، سعی در یافتن کنش هایی کم هزینه برای عینیت دادن به تجمعات مخالفان چنین انتصابات فرمایشی­ای داشته باشند. بروز بیرونی و عینیت دادن به چنین اعتراضاتی، الزاما منوط به راهپیمایی خیابانی نیست و می توان ایده های کاراتری همچون تجمع مخالفان در مکان هایی ویژه (مانند اماکن زیارتی و تفریحی) و یا راه های ابتکاری دیگری یافت تا مانع از آن شد که جمعیت وسیع تحریم کنندگان انتصابات حکومتی در آمارهای ساختگی حکومت گم شوند. دست یابی به کاراترین ایده‌ها، منوط به ایجاد فضایی است که در آن نیروهای فعال جنبش از موضع انفعالی تنها عدم شرکت در انتخابات فاصله بگیرند و به جای آن تحریم فعالانه‌ی انتخابات نمایشی و فرمایشی را در پیش گرفته و از فرصتی که احتمالا با گشایش نسبی فضای سیاسی جامعه در ایام منتهی به انتخابات بوجود می آید برای بروز کنش‌هایی عملی و موثر بهره‌ی کافی و هوشمندانه ببرند.
پ.ن
در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

نوشته‌اي از «ارژنگ هدايت»

بختیار را کسی نمی‌شناخت. امروز را نمی‌گویم، از سال‌های پیش از رخ‌داد ۵۷ حرف می‌زنم. او حتا به اندازه‌ی کریم سنجابی و غلام‌حسین صدیقی و فروهر، در میان نسل جدید کوشندگان سیاسی در آن سال‌های سیاه شناخته نبود. نام «بختیار» پیش از هرکس، «تیمور بختیار»، اولین رییس ساواک شاه را بعد از تاسیس در دوران پس از کودتا به خاطر می‌آورد، آن هم به آن دلیل که پس از چند سال، به دستور شاه در بغداد ترور شد. بختیار یک کنش‌گر سیاسی بود که در زمان مصدق مدتی را به عنوان معاون در یکی از وزارت‌خانه‌ها کار کرده بود. احزاب کوچکی که جبهه‌ی ملی را تشکیل می دادند، از جمله حزب او، برای نسل جدید کوشندگان سیاسی چندان آشنا نبود. در عین حال ۲۵ سال استبداد بی‌امان دوران بعد از کودتای ۲۸ مرداد هیچ فرصتی برای او و دیگر سیاست‌مداران هم‌ترازش، برای خودنمایی به جامعه باقی نگذاشته بود. بنابراین او نه هوادار داشت، نه هواخواه. نه محبوب بود و نه منفور. چهره‌ی او حتا به اندازه‌ی چهره‌ی دربان گردن‌کلفت کاباره‌ شکوفه‌نو که همیشه عکس‌‌هایش پشت سر گوگوش و جمیله زینت‌بخش جلد مجلات می‌شد، برای مردم آشنا نبود. او حتا آخرین نفری بود که شاه به ناچار به نخست‌وزیری‌اش خواند. پیش از او کریم سنجابی، صدیقی و امینی، هریک به دلایلی پیش‌نهادش را رد کرده بودند. پس در این‌صورت به هنگام پذیرش منصب نخست‌وزیری نه خودش احساس قهرمانی می‌کرد، نه کسی او را قهرمان می‌پنداشت، سهل است اکثریت قریب به اتفاق کوشندگان سیاسی، روشن‌فکران و مردمی که خود را به جریان عمومی اعتراض سپرده بودند، او را مستوجب ملامت و اقسام اتهامات می‌دانستند. از سوی دیگر عمر دولت ۳۷ روزه‌اش نیز، درآن طوفان سهم‌گین خان‌ومان‌سوز، فرصتی برای کسب محبوبیت و نشان دادن قابلیت‌هایش در اجرای برنامه‌‌ای که تعهد کرده بود (که مطالعه‌ی آن هنوز هم بعد از ۳۳ سال حسرت برانگیز است)، برایش فراهم نکرد. آن کسان اندکی هم که یک دوباری، در یک‌دو جای تهران به حمایت از او برخاستند، گروهی از خانواده‌های مرفه افسران و مدیران بودند که یا بلیط پروازشان تا آن تاریخ آماده نشده بود، یا نگران آینده‌ی خود و همسران‌شان بودند و اکثرشان نیز شناخت چندانی از این چهره‌ی ناشناس در ساختار سیاسی دوران پهلوی نداشتند.

بنابر آن‌چه گفته شد، بختیار به رغم قامت بلند و چهره‌ی مقبول و انتساب‌اش از یک سو به مصدق، از سوی دیگر به ایل بزرگ بختیاری، و ادبیات دموکراتیک‌اش در فضای استبدادزده‌ی پادشاهی پهلوی و انحلال ساواک و لغو سانسور مطبوعات و رادیو تلویزیون، آزادی زندانیان سیاسی و وعده‌ی انتخابات آزاد و انحلال مجلس فرمایشی (خواسته‌هایی که اگر یک چارک آن‌ در حال حاضر محقق شود، همه کلا‌ه‌شان را به هوا خواهند انداخت)، هرگز نتوانست در آن قیل و قال پایان ناپذیر، محل اعتنای چندانی قرار بگیرد؛ آن‌چه بختیار را «بخت‌یار» کرده است، نه سابقه‌ی مبارزات سیاسی‌ طولانی‌اش‌ علیه استبداد شاه بود، که نام‌دارتر از او در این عرصه بسیار بودند و نه مبارزات‌اش علیه نظام روحانیان بود، که چندان نپایید و سرانجامی نیز نیافت، بختیار چه آگاهانه، چه از روی تصادف، در جایی نشست و حامل پیام ناشنیده‌ای شد، که ملت ما، به رنج و خسارتی گران آن‌را شنیدند. اهمیت روزافزون بختیار در این است که بدل به نماد آگاهی شده است. جمله‌ی طلایی او هم‌اینک سکه‌ی رایج کوچه و بازار است :«شما این صنف را نمی‌شناسید، دیکتاتوری نعلین هزاربار بدتر از دیکتاتوری چکمه است».

هش‌دار بختیار را آن‌روز کسی نشیند، یا اگر شنید به گوش نگرفت. اما چندی نگذشت که آن هش‌دار، زمزمه‌ی پنهان و آشکار همه‌ی سیاست‌مداران و کوشندگان سیاسی واجتماعی شد و هر کس پشیمانی و غفلت غیرقابل جبران خود را به زبانی بیان کرد. بازرگان که خود کمک زیادی در جریان انتقال قدرت و در دوسه روز پایان حیات رژیم پهلوی از بختیار گرفت، و به جبران آن، وی را از چنگ «حجره‌نشیان» بی‌مقدار نجات داد، آن هش‌دار بختیار را به این زبان گفت که آن‌چه ما کردیم «قیام جهالت بود علیه استبداد».

مجسمه‌ی بختیار، نه به دلیل کرده‌ها و نکرده‌هایش، پیش از روی‌داد ۵۷ و پس از آن، بلکه به دلیل هش‌دار تاریخی و شجاعانه‌اش، چه بخواهیم، چه نخواهیم، در چهارراه روی‌داد‌های آینده، برپاست. صدای او که خود نیز قربانی همان دیکتاتوری نعلین‌ی شد که هش‌دارش را داده بود، هم‌اکنون در همه‌جا پیچیده است.


تازگی‌ها به لطف و بركت اين مملكت اسلامی و رئوس با‌ ايمانش دارم به ناشناخته‌های ضميرم دست می‌يابم. اين همه مدت، خيال می‌كردم سرشت مرا از خاك آفريده‌اند. سرد، ساكت، آن‌قدر پست كه هر كسی از راه می‌‌رسد پای بر فرق وجودم می‌‌گذارد و مرا زير گام‌های نااستوارش له می‌‌كند. مشتی از وجودم را با تفی خيس می‌‌كند و گلوله‌ای می‌‌شوم و هر ‌آن قل می‌‌خورم در دستان خيالش.

باور كن چندش‌آورست وقتی كه در مسير عبورت در خيابان، يكی با چشم‌ها و نگاه شهوت‌آلودش تو را در چنبره‌ی خيالش ‌می‌‌گيرد و درقالبی ديگر جستجو می‌‌كند؛ آن‌قدر تو را می‌‌كاود كه ديگر در تشخيص جنس لباست می‌‌ماند، به خود جرات می‌‌دهد كه بيايد با گستاخی تمام بگويد كه جنس لباست از چيست؟ حرير است؟ قيمتش چند است؟ اهل فروش هستی؟ آن‌قدر محو وجودم شده است كه مهلت نمی‌‌دهد كه بگويم اشتباه می‌‌كنی، لباسم خز است و در ضمن، به هيچ قيمتی فروشی نيست. هر روز پاپی‌ام می‌‌شود. تكرار مكررات و من نيز! تا اين كه تصميمش را می‌‌گيرد. هر روز و هر شب ثانيه‌شمار مغزش، لحظات ناب انتقام را در جلو ديدگانش به رژه می‌‌گذارد. زمان موعودش فرامی‌رسد. با تعقيب و گريز در بلندای قربان‌گاه قرار می‌‌گيرم و در ازدحام چشم‌ها، قربانی هوسی می‌‌گردم. در خون می‌‌غلطم و سوژه‌ای ناب می‌‌شوم برای خبرنگاران و عكاسان. و قاتلم، جوانی ناكام كه لابد چند صباحی بايد در راهروی محكمه اين پا و آن پا شود تا حكم تبرئه يا اعدامش صادر شود. و اما من نيز از دادگاه و محكمه بی‌نصيب نمی‌‌مانم. منی كه ديگر وجود خارجی ندارم ولی تازه دارم شناخته می‌‌شوم. افكار و عقايدم، طرز پوششم، سبك راه رفتن و منش‌ام، همه و همه بايد در محافل و مجالس وعظ زير سوال رود و توجيهی باشد برای رفتار عاشق سرگشته‌ام!

جعفر شجونی عضو «جامعه‌ی روحانیت مبارز» در گفتگو با «فردا» می‌گويد: «دختر و پسر مثل آتش و بنزين هستند». خيلی با خودم درگيرم تا ببينم منی كه اين همه سال خيال می‌كردم از خاكم بالاخره خاكم، آتشم يا بنزين!؟ اما به اين‌جای سخنش كه می‌‌رسم دنيا برايم رنگی ديگر به‌خود می‌‌گيرد: «بعضی از خانم‌ها جوانان را آتش می‌زنند، آن‌ها را تحریک می‌کنند، ارضا نمی‌کنند، آن جوان هم از لحاظ روانی آسیب می‌بیند، چاقو برمی‌دارد و به جان طرف می‌افتد. نمونه‌ی آن را هم در چند وقت اخیر بار‌ها مشاهده کرده‌ایم.» مُهر توجيه!

نمی‌‌دانستم كه با دست رد زدن به تو، روح و روانت را معيوب می‌‌كنم. نمی‌‌دانستم از اين به بعد بايد محافظ غيرتت هم باشم كه لكه‌دار نشود و با نزديك‌شدن به تو مراقب احساساتت باشم كه جريحه‌دار نشود تا مبادا دچار قتل نفس شوی! ولی نه! درست است خوب فهميدی. من از خاك نيستم، آتش‌ام، شوق‌ام، لهيب‌ام، شرری هستم كه به جانت افتاده‌ام. قدرتی كه در من نهادينه شده بيش‌تر از آن ريا و تزويری‌ست كه تو در پس آن جامه‌ی تقوا نهان كرده‌ای. وسوسه‌ای شده‌ام به جانت كه مثل خوره روحت را ‌می‌خورد. برای مغلوب كردن من دست به هر كاری می‌زنی تا مرا پست و ناچيز جلوه دهی ولی نمی‌‌توانی‌. وجودت محصور من است، مغزت معيوب است، همه‌ی هيبتم تو را ترسانده كه بر سر هر معبری، ماموری گماشته‌ای تا مبادا تار مویم دلت را بلرزاند و غيرت نداشته‌ات را به رخت كشد. پتك حجاب را بر سرم می‌كوبی تا به قول خودت مامن و آسايشی برايم بيابی در حالی كه در سراسر شب، مخيله‌ی ذهنت را با زنی پر می‌‌كنی تا شايد كمی بياسايی! آتش و آرامش؟!

ای شجونی‌ها! گذشت آن روزها  كه «مجنون» كاسه‌ی شكسته‌ی شيرش را  به دلدادگی «ليلی» تعبير می‌كرد. دختران امروز با دست رد به سينه‌ی خاطرخواه زدن، يا محكوم به اسيدسوزی می‌شوند و يا كشته‌شدن به زخم خنجر. فكر نمی‌‌كنيد كه زمان آن فرارسيده تا تلنگری به خود بزنيد و راه و چاره‌ای برای اين همه جنايت و فساد بينديشيد؟ درد ما فقر فرهنگی‌‌ست نه بی‌‌حجابی‌. حجاب مصونيت نيست كه اگر بود اين‌همه تجاوز به نواميس در يك كشور اسلامی نبود. كه اگر بود هر صبح و شام در بلاد كفر، شهوت و فحشا مدار زندگی را از مسير خود خارج كرده بود و ديگر جهان اولی در ميان نبود! كسانی كه پتك حجاب را بر سر زنان می‌‌كوبند به دنبال غيرت نداشته‌ی خود می‌‌گردند، غيرتی كه در دكه‌ی هيچ عطاری يافت می‌نشود، مگر در سيرت پاك هر انسان عدالت‌خواه. كسی كه غيرتش در گرو حجاب زنان خويشاوندش (ناموسش!) است بايد گفت كه مقهور زن است و خود هيچ است و پشيزی ارزش ندارد چه رسد به اين‌كه تاج سری و مامنی باشد برای همسرش؛ كه حافظش هم باشد از نگاه هيز و شهوت‌آلود نامحرمان و كج‌روان طريقت. حجاب مصونيت نيست تنها حربه‌ای‌ست كه مردان سالار بودن‌شان را نشان دهند و يا جسارت و زور و بازويی نشان دهند. همين و بس!

————————-
اين مطلب در وبلاگ «سه راه جمهوري» منتشر و در اين‌جا باز نشر مي‌شود


« سياره عطارد» كاتب و نويسنده‌ي ستارگان، خودش را با نام و ياد اهل قلم آذين بست و هوشنگ، پادشاه پيشدادي ايران در يكي از روزهاي همين ماه، نويسندگان را به رسميت شناخت و از آنان تجليل كرد و مردم، به جشن و پاي‌كوبي پرداختند و آن جشن، رسمي ديرينه شد تا براي پاسداشت و گرامي‌داشت «اهل قلم» جاودانه شود كه نشد!
اي كاش هنوز هم قلم و دوات حرمت داشت و تنها به نامش براي زيور و زينت اوراق سررسيدمان بسنده نمي‌كردند و گلوگاه قلم را نمي‌فشردند تا مبادا تراوشات مغزش را آنطور كه خود مي‌خواهد به روي ورق آورد. 14 تيرماه، يك روز كم از نيمه‌ي ماه، روز «اهل قلم» «نمادی برای تجلیل از صاحبان قلم و نویسندگان»! نيز گذشت.

اما قلمدان افتاد، پرها به هوا خاست و بغض قلم شكست و پهلويش ترك برداشت. نمي‌دانم شايد به ياد شرف، شرف اهل قلم افتاد كه بخاطر همين قلم، دو سال است كه در دخمه‌هاي جمهوري اسلامي محبوس است و محروم از نوشتن. و يا شايد هم براي آوارگي نويسندگان بزرگي چون عباس معروفي گريست و يا احتمالن از اين‌كه شاهد مرگ نويسنده بزرگي چون هدايت بود، عقده‌‌اي گلو گير دامن‌گيرش شد. خلاصه به ياد هر چه و هر كس كه بود، همراهيش كردم. كتابهاي ممنوعه نويسندگان را مرور كرديم و من خاك روي جلدشان را سرمه‌‌ي چشم كردم تا هميشه به يادم بماند كه تجليل از بزرگان اهل قلم در جمهوري اسلامي يعني چه!

در حكومتي كه بايد و نبايدهاي بسياري مانع تراوش قلم مي‌شود، چه بسا ابزاري مي‌شود تنها براي ارتزاق. البته اگر همين هم به مذاق حكومت خوش‌ آيد. سرنوشت و روزگار اهالي قلم، با غم و شادي مردم جامعه هم‌آميخته است. ولي اگر در ايران از اهالي قلم باشي و بخواهي به نان و نوايي برسي و در راهروهاي فرهنگ و ارشاد براي مجوز چاپ و نشر كتاب همچون گويي دست به دست نچرخي، بايد بر هر چه ناملايماتي‌ست در جامعه، چشم بپوشاني و تنها از گل و بلبل بنويسي.

نويسنده كتابهاي كودكان كه باشي،«كودكان كار»، در آن نقشي ندارند زيرا براي روحيه نسل آينده خوش‌آيند نيست. مبادا فكر نوشتن « ماهي سياه كوچولو » را در سر داشته باشي چه اگر قرار به تجليلي هم از نويسنده چنين كتابهايي باشد در بلاد كفر است نه در ايران آزاد اسلامي! يادت باشد در نوشتن كتابهايي براي نسل «جوان» از عقده‌هاي سركوب شده و آرزوهاي جوانان سخن نراني كه بدآموزي دارد، از جنس لطيف «زن» كه سخن مي‌گويي مراقب باش كه گيسوان مواج و ظرافت اندام زنانه را در ذهن و نوشته‌ات ترسيم نسازي كه «زن» در مملكت اسلامي، همچون گوهري‌ست كه هنوز از دل صدف بيرون نيامده تا مبادا دل مردان عصرش را بلرزاند و غيرت‌شان را زير سوال ببرد. همان بهتر است كه او را در ميان نوشته‌هايت، در لابلاي ملحفه‌اي بپيچاني و او را با پيش‌بند در مطبخ، در قالب كدبانويي به تصوير كشي. اگر در زمره نويسندگان مقالات اقتصادي هستي، يادت باشد آمار و ارقام را از دولت «فخيمه» بگيري و همچنين يادت نرود از «مفاسد اقتصادي» و « دست‌هاي آلوده » سخن نراني. و اگر در باب علم مي‌نويسي، از ماهواره ‌اميد حتمن ياد كني و يا اگر …

بله اينگونه‌ است كه در حكومت اسلامي قلم حرمت دارد و براي فكر و انديشه صاحبان قلم ، ارج گذارده مي‌شود بدون هيچ محدوديتي!
راستي تا يادم نرفته بگويم كه اگر اهل قلم هستي لفظ «معظم» را در نوشته‌هايت هرگز از قلم نيندازي!

————
پ.ن:
آثارالباقيه ابوريحان بيروني

قصه ناتمام آهن و فولادست
نه اين موازي‌هاي پيدا
كه اراده و ايمان!

چند روزي‌ ست كه از شكستن اعتصاب غذاي 18 تن از بزرگ مردان عصرمان مي‌گذرد كساني كه با اعتصابشان قصد داشتند كوس رسوايي حكومت اسلامي را بر سر هر كوي و برزني به صدا درآورند و به همگان ثابت كنند كه در اين ديار، جسم و جان آدمي براي زمامدارانش قدر و قيمتي ندارد. قصد داشتند نداي مظلوميت مردان آزادي‌خواه را بر سر هر كور و كري فرياد زنند تا شايد از خواب غفلت بيدار شوند. ‹‹بهمن احمدي امويي›› در  ملاقات كابيني به همسرش ‹‹ژيلا بني‌ يعقوب›› مي‌گويد: ‹‹ مي‌دانیم که مقامات صدای ما را نمی‌شنوند و رسیدگی نمی‌کنند اما شاید صدای ما به مردم رسید ››! خانواده‌هاي زندانيان، رسانه‌هاي سبز و طرفداران حقوق بشر توانستند اين اخبار را به صدر اخبار جهان برسانند و مجامع ‌بين المللي را از فجايع ناگوار زندان‌ها مطلع سازند اما آيا وقايع، تمام و كمال به گوش تمام مردم كشورمان هم رسيد؟
اعتصاب به پايان رسيد. ولي مگر ظلم هم با ختم اعتصاب به پايان رسيد؟ و يا آيا اعتصاب غذا و بي‌عدالتي فقط به اين 18 عزيز در بند محدود مي‌شد؟ نه اين قصه سر دراز دارد. تنها در اين دو سال نيست كه  بر روي هر معترض و آزادي‌خواهي شمشير از نيام كشيده‌اند بلكه  دير زماني‌ست كه مردان قدرت و زور، رداي مردانگي و رحم و مروت را از تن بدر كرده‌اند و با خشم و نفرت در گلوگاه انديشه ايستاده‌اند تا گلوي هر مبارز نيك‌انديشي را بفشارند و حتي به در بند كردن‌شان هم خرسند نگردند بلكه حق حيات را از  نيز از آنان سلب سازند.

  سه هموطن كردمان قريب به يك ماه است كه دست به اعتصاب غذا زده‌اند تا شايد حقوق از دست رفته‌شان را باز ستانند. از حق نگذريم اين سه عزيز حتي از طرف رسانه‌هاي سبز نيز درحق‌شان اجحاف شد و اخبار آنها در لابلاي ديگر خبرهاي سياسي روز گم شد. براستي ارزش جان آدمي‌زاد در شهرت و نام بلند آوازه او‌ست؟ و يا اينكه به حكم انسان بودن، همگان مسوول‌اند تا در جهت احقاق حقوق حقه‌اش برخيزند!

اكنون روي سخنم با شماست مراجع عظام! مي توانيد سه روز تمام، لب بر طعام و شراب ببنديد و براي قرب به خدا معتكف دير شويد و تسبيح خدا گوييد حال آنكه مي‌توانستيد يك روز، فقط يك روز از آن را براي دادخواهي و مظلوميت مظلومان دربند در اماكن عمومي تحصن كنيد تا صداي حق‌طلبي اين عزيزان را در سكوت رسانه‌هاي داخلي به گوش همگان برسانيد مگر نه اين است كه رضايت خدا از گذرگاه و معبر ‹‹حق‌الناس›› مي‌گذرد! گفتم ‹‹حق‌الناس›› بله از زبان خود شما مي‌گويم كه: وقتي در مقام و جايگاهي باشي كه صداي مظلومي را بشنوي و بتواني به حق‌طلبي او برخيزي و بلند نشوي ظلمي‌ست كه در حق او روا داشته‌ايد. اگر خلاف مي‌گويم توجيهم كنيد. در اين دو سال به كرات شما مراجع ، مخاطب نامه‌هاي تظلم‌خواهي از طرف زندانيان سياسي، خانواده زندانيان و يا ديگر رسانه‌هاي آزادي‌خواه بوده‌ايد و تنها در واكنش به اين نامه‌ها در قالب بيانيه‌ و مجالس وعظ، تكليف را از سر باز كرديد و به همان واكنش‌ها بسنده نموديد. بهتر نيست كه ديگر از كسوت بيانيه‌ و تظلم‌خواهي در قالب مجالس درس و وعظ، بيرون بياييد و عملن اعتراض خود را نشان دهيد؟ پيش از آنكه مجددن اتفاق ناگوار و جبران ناپذيري براي اين عزيزان بيفتد در برابر اين همه ظلم و ستم  بايستيد و پژواك صداي هموطنان در بندمان شويد همانطور كه آنها پژواك صداي ديگر دوستان در بندشان هستند. اگر واقعن مرد ميدان عمل هستيد بسم‌ا… !

ماهي سياه كوچولو، در پي حسرت يك لحظه ديدن مهتاب توي خانه چه خيالها كه در سر نپروراند. با خود انديشيد براي رسيدن به آن سوي خيال و آزاد زيستن، بايد راه دريا را پيش گرفت. راه دريا كم مصائب ندارد. راهش لاجرم از دروازه عصيان مي‌گذرد براي رهايي از انزوا و تاريكي بايست قد علم كرد و از جمعي شوريده و پوسيده و منزوي جدا گشت. بايد انقلاب كرد و سنت‌ها را پشت سر گذارد. واه… كه، براي رسيدن به دريا چقدر بايد و نبايد. او بايد به همه ماهيان پير و خرفت زمانه‌اش ‌بفهماند كه ته جويبار به همين‌جا ختم نمي‌شود درست است كه جويبار زندگي روان است اما بايد سمت و سوي جريانش به درياي آزادي رسد نه به مرداب، تا نور ماه را بتوان در آن نظاره كرد. قدم در راهي سخت و ناهموار گذارد با اره ماهي‌ها و مرغ ماهي‌خواراني مقابله كرد كه ‹‹ دلشان مي‌ آمد هم جنس خودشان را بكشند و بخورند››! دل كوچك ماهي قصه ريش مي‌شد وقتي به اين همه سياهي فكر مي‌كرد. مي‌د‌انست كه مرغ حيله‌گر زمانه‌اش ‹‹ معدن بخشايش ›› نيست كه به او التماس كند. بايد از در مقابله و فكر و انديشه ‌‌‌‌‌وارد شود تا رهايي يابد نه با عجز و لابه و تملق. ماهي سياه كوچولو، باعظمت به دريا رسيد و به جمعي كه با صياد مبارزه مي‌كردند پيوست و حاضر شد كه در اين راه از تعلقات مادي خود دل بركند و راه آزادي را براي ديگران هموار سازد و يا شايد بهتر است كه بگويم نشاط و زندگي را براي هم‌نسلانش به ارمغان گذارد. تفكر ماهي سياه دورانديش در اين جملات خلاصه شد كه ‹‹ مرگ خيلي آسان مي‌تواند به سراغ من بيايد، اما من تا مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيش‌واز مرگ بروم ،البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم، كه مي‌شوم، مهم نيست، مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران دارد››!

عزت الله سحابي، زندان، آشناي ديروز و امروز، پس از 60 سال فعاليت سياسي درگذشت. در طي مراسم تشييع آن بزرگوار ماموران امنيتي، صلابت و متانت بانويي بزرگوار، همچون هاله را بر نمي‌تابند و به وي حمله ور مي‌گردند و وي را به شهادت مي‌رسانند. عزيزان دربند، تاب اين غم جانگداز را ندارند از اين همه سبعيتي كه رژيم، نثار دختري داغدار زير تابوت پدري مي‌كنند به ستوه مي‌آيند. رضا هدي صابر در اعتراض به اين قتل، دست به اعتصاب عذا مي‌زند تا صداي اعتراض خود را به اين همه جنايت و وحشي‌گري به همگان برساند هدي صابر در اين راه بابي ساندزي، ديگر شد و چه شرافت‌مندانه جان خود را ازدست داد. در ابتدا 12 تن از زندانيان در پي اعتراض به اين‌همه خشونت دست به اعتصاب غذا زدند تا در درك پيام وقايع اتفاقيه گامي برداشته باشند. جان خود را در كف دست گرفته‌اند و غيورانه در پاي اين اعتصاب ايستاده‌ اند تا به حقوق و خواسته خود كه همان پاسخگويي مراجع قضايي‌ست دست يابند و امروز چند تن از ديگر عزيزان دربند با اين بزرگواران همراه شدند اينك ما، با حمايت خود اين اقدام عزيزانمان را ارج نهيم و با كنش‌هاي اجتماعي خود با آنها همراه شويم و نظام را وادارسازيم تا به خواسته‌هاي آنان تن دهد كه خواسته‌ شان چيزي جز خط نفي بر هر چه ظلم و بيداد است، نيست. زندانيان خواهان حمايت، در برابر تصميمي‌ هستند كه گرفته اند. امتداد اين جويبار من و تو باشيم!

راستي آن متولد آغازِ ماه گرم، اگر بود، ماهي سياه كوچولو را چگونه باز نويسي مي‌كرد… البته اگر در زندان نبود!
يادش گرامي…

علمای عظام، حضرات آیات یوسف صانعی، بیات زنجانی،  سید علی محمّد دستغیب، و موسوی اردبیلی
همانطور که خود بهتر از ما مستحضرید 12 نفر از شایسته ترین فرزندان این سرزمین، در اعتراض به وضعیت اسفناک زندان ها و احقاق حقوق حقه و قانونی خود و همچنین رسیدگی به پرونده شهادت هاله سحابی و هدی صابر، دست به اعتصاب غذا زده اند. در زمانی که جناب آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی به  دلیل ایستادگی بر استیفای حقوق مردم  در زندان خانگی به سر می برند،  انتظار از حضرات عالی،  به عنوان شخصیت هایی که مورد وثوق بخش‌هایی از جامعه هستید، آن بود که از تمام پتانسیل و توان خود برای شکست این فضا استفاده نمایید.
در دو سال گذشته علیرغم هشدار ناصحان نسبت به ظلم های کثیر و مشهود حاکمان، دیدید و دیدیم که سخن با کنایه گفتن با این حکومت موثر نمی افتد. کار از اعوذ و لاحول گذشته است و ظلم امروز، تدبیری صریح تر می طلبد. تمثیل‌های تاریخی فرعون و یزید را این حکومت نمی فهمد. توقع آن است که صریح تر سخن بگویید اگر واقعا عزمی بر سخن گفتن وجود دارد! پیشگامی علما و مراجع صدر مشروطه و راه کار عملی و راه‌گشای آن ها دراعلام تحصن و بست نشینی و اعتراض به حاکمیت مستبد وقت در حافظه تاریخی ملت در حال فراموشی هست. نه تنها آن خاطرات رنگ افسانه به خود گرفته است، بلکه این موضوع که که بخش عمده تقصیرات چه در شکل گیری نطفه این حکومت ناخلف و چه در تداوم حیات مریضش، بر عهده علمای حوزه و نهادهای مذهبی- سیاسی کشور است، توقع بیشتری را نسبت به مسئولیت پذیری و تلاش و جهاد علما در رفع این مظالم ایجاد نموده است. خفقان و مظالمی که امروز با استظهار به دین اسلام و همراهی و تایید تعدادی از علما و مراجع بر مردم روا می رود، اگر مشروعیتش ستانده نشود، تصویری به غایت ناخوشایند در خاطرات امروز و فردای مردم ایران باقی خواهد گذاشت و اندک ارج و قربی که برای معدود علمای مستقل  از جمله حضرات عالی  باقی مانده است نیز در این بیدادگاه تاریخ رنگ خواهد باخت.
لذا نگارندگان این نامه از شما می خواهند که در صورت تغییر نیافتن اوضاع و ادامه اعتصاب غذای زندانیان سیاسی، با اعلام اعتصاب غذای عمومی و تحصن در اماکن متبرکه، عموم مردم را به حمایت از خواسته های به حق زندانیان سیاسی دعوت نمایید. این انتظاری بود که در همان  هنگام دستگیری آقایان موسوی و کروبی  نیز از شما می رفت ولی به هر حال تا امروز محقق نشده است. اگر قائل به تکلیف در اعتراض  به جنایت های ضد انسانی به نام دین هستید، امروز وقت آن است که از مقام کلام و عتاب فراتر رفته و از همه پتانسیل موجود برای اقدامی عملی در این راستا استفاده نمایید و انتظاری که در جامعه از شما بوجود آمده است را پاسخ بگویید. آیندگان رفتار ما و شما و ایشان را به قضاوت خواهند نشست. آنان  از شما  خواهند پرسید اگر ادعای آن را دارید که اسلام دین حریت و آزادی است، پس چرا در آن بزنگه تاریخی، هیچ اقدام عملی از مراجع و علمای مستقل سرنزد! امیدواریم که ما و شما در پیشگاه تاریخ و در برابر پرونده عملکرد خویش روسپید باشیم.
جمعی از وبلاگ نویسان سبز
———————————————————————
پی نوشت 1: در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس ahmadsaidi8808@gmail.com  ایمیل نمایید.