بایگانیِ دسامبر, 2010

كودكي كه پا به عرصه وجود ميگذارد، همچون لوح سفيد نانوشته ايست، كه فاقد هر نوع خط وخالي ست. و به قول جان لاك، فيلسوف انگليسي، كودكان ذاتا نه خوب هستند و نه بد، بلكه بر اثر يادگيري و تجربه، اين لوح نا نوشته، شكل ميگيرد. كودكان در بدو تولد نه دزدند و نه جاني ونه مجرم ومتهم، آنها نه فيلسوف ودانشمند هستند ونه سياستمدار و شيفته قدرت. چه رسد به اينكه در بدو ورود به اين دنياي پر زر و زور، يك ديكتاتور تمام عيار هم باشند. اما براستي چه شد كه كودكان به اين پاكي و فاقد هر نوع پليدي ، همچون پينوشه و هيتلر ويا بورقيبه و رضا خان و صدام و….شدند ديكتاتوران روزگار ونامشان در تاريخ در فهرست جنايتكاران به ثبت رسيد ؟

ويلهلم رايش در كتاب «روانشناسي فاشيسم توده اي» خانواده را اولين عامل بروز فاشيسم، معرفي مي كند. هر چند كه نمي توان آنرا تنها مبناي ايجاد يك دولت ديكتاتور دانست، اما مي توان بعنوان يكي از مهمترين زير بناهاي اصلي شكل گيري يك شخصيت دانست . اكثر دولتمردان ديكتاتور، از جمله كساني بوده اند كه در دوران كودكيشان به نحوي رنج ديده اند. بطور مثال هيتلر در دوران كودكيش برادرش را بر اثر بيماري سرخك از دست مي دهد و همين اتفاق، تاثير دايمي بر او ميگذارد واعتماد به نفس او را تا حد زيادي پايين مي آورد و او را بسيار كج خلق ميكند. تا جاييكه هيچ وقت با پدر خود سر سازگاري ندارد و همواره با اوبحثهاي طولاني مدت دارد. هيتلر خود در كتاب «نبرد من» اعتراف ميكند كه :«امیدوارم بتوانم چند سال عقب افتادگی که پدرم به من تحمیل کرد را جبران کنم.» ويا رضا خان كه در چهل روزگيش، پدرش را از دست ميدهد وهمراه با مادر، دوران خردساليش را در فقر ميگذراند ويا صدام حسين كه در خانواده اي چوپان به دنيا مي آيد.كه هیچ‌گاه پدر خود را که پنج ماه پیش از تولدش ناپدید شده و یا فوت کرده بود را ندید. کمی بعد، برادر دوازده ساله‌اش، بر اثر بیماری سرطان ميميرد و مادر صدام را، در آخرین ماههای حاملگی ،در اندوه فرو ميبرد. او تلاش ميكند جنین خود را سقط کرده و خود را بکشد. پس از تولد صدام، از نگهداریش سر بازميزند. صدام تا سه سالگی در خانوادهٔ دایی‌اش، خیرالله طلفاح به سر ميبرد. مادرش، صبحه طلفاح المسلط، بار دیگر ازدواج ميكند پس از بازگشت صدام ،نزد مادر، ناپدریش رفتار خشنی با او دارد. او مرد شیادی بود و صدام را مجبور به دزدی مرغ و گوسفند می‌کرد. پس خانواده ومحيط مي توانند زير بنايي باشند براي ايجاد شخصيتي خشن وسركوبگر.

اگر مطالعه اي داشته باشيم بر شخصيتهاي ديكتاتور مآب ميبينيم كه از جهات زيادي به يكديگر شبيه هستند. همگي آنها سعي دارند نوعي پرستش شخصيتي فراگير، براي خود در بين مردم بوجود آورند ودر واقع از نظر من، يك نوع خودشيفتگي . هزاران تصویر، پوستر، مجسمه و نقاشی دیواری در گوشه و کناركشور نصب ميكنند. چهرهٔ آنها را می‌شود، روی ساختمانهای اداری، مدارس، فرودگاه‌ها، مغازه‌ها و اسکناسها ديد.»صدام  حسين» گاهی در لباس اعراب بدوی، گاهی در لباس‌های سنتی کشاورزان عراقی (که خود در هنگام کودکی به تن می‌کرد) و حتی گاهی در لباس کردها ظاهر می‌شد.  برخی اوقات خود را به شکل یک مسلمان مؤمن در می‌آورد و با عمامه و ردا به سوی قبله نماز می‌خواند و در مقابل، گاهی اوقات لباس‌های غربی به تن می‌کرد، عینک دودی به چشم می‌زد و تفنگی را روی شانهٔ خود نگه می‌داشت.ودر واقع تمام اين رفتارها ، براي عوام فريبي بود.

تمام خودكامگان از آزادي انديشه و وجود احزاب ،گريزان بودند و هستند. «هيتلر»،دموكراسي ، پارلمان و احزاب را عامل عقب افتادگی و انحطاط می دانست. و مدعی بود به جای استفاده از این سیستم، از طریق سخنرانی‌های مهیج، به طور مستقیم با مردم ارتباط، برقرار می کند ويا براي نابودي رقباي سياسي اش، از ترور شخصيت استفاده ميكرد و همواره،باراني از دروغ وتهمت رابوسيله رسانه هاي جمعي، بويژه راديو وروزنامه بر سر رقبايش مي ريخت و از نظر سياسي، آنها را نابود ميكرد. چنين حاكماني از كوتاه مدت بودن حافظه مردم وتلقين پذيري آنها آگاهند.با وعده هاي  فريبنده وبلند پروازانه، به مقام مي رسند اما هيچگاه ،هیچ ارزشی حتي برای پیمانها ،به ویژه پیمانهای بین‌المللی، قایل نيستند و بارها این پیمانها را رسما زیر پا ميگذارند و پیمانهای بین‌المللی و جامعهٔ ملل را نیز به تمسخر می گيرند.» حبيب بورقيبه» ديكتاتور كهنسال تونس در پاسخ به پرسش خبرنگار، مبنی بر این که سیستم حکومت او در تونس چیست؟ گفته بود: «سیستم دیگر چیست؟ در تونس سیستم یعنی من!»

از نظر»مانس اشپربر» از پیشگامان روانشناسی سیاسی، جباران ،بیمارانی هستند که بیماریشان در هیاهوی توده ها، برای خودشان و برای دیگران مخفی می ماند و به همین علت، فرصت درمان نیز از آنها ستانده می شود.آري جباران وديكتاتوران همگي دچار بيماري هستند،كه به تدريج دچار ساديسم شده اند و چه بسا كه در مراحل بعد دچار مازوخيسم  شوند. مثل هيتلر كه فرجامي جز خودكشي نداشت.

آيا تاكنون از خود پرسيده ايم ،بنيانگذار آموزش نوين ،در ايران و كسي كه ما را از چاه جهل وبيسوادي بيرون كشيده است، كيست؟

در دوره اي كه جهل وخرافات گريبانمان را گرفته و تنها علم ودانش در مكتب خانه هايي است كه مدرسين آن با آموزش نوين، سر ناسازگاري دارند و رواج آنرا بر خلاف شريعت و يك نوع تهاجم فرهنگي بشمارمي آورند،فرهنگي كه از اروپا به كشورمان رسوخ كرده وچه بسا باعث نابودي و اضمحلال اسلام عزيزمان ميگردد ،غافل از اينكه از مسلماني فقط نامش را به يدك ميكشند در حاليكه خدا در قرانشان توصيه زيادي دارد به علم ورزي ،تا جايي كه شعارشان است:

زگفتار پيغمبر راستگوي                                زگهواره تا گور دانش بجوي

اما آنها علم ودانش را فقط علوم مذهبي مي دانند وبس. افرادي را كه در پي كسب علوم ديگر هستند، ملحد وكافر ميدانند. در اين دوراني كه حماقت و تحجر، بزرگ و كوچك را در دامان خود پرورش ميداد كسي مي بايست باشد تا در برابر ملايان زمان ،قد علم كند وگرد ناداني را از رخسار اين مردم بزدايد و از زير سلطه كاسبان مذهب ،نجات دهد و او كسي نبود ، جز حسن رشديه.

ميرزا حسن تبريزي مشهور به رشديه ، موسس مدارس جديد ،در تبريز وتهران بود. او كسي است كه خود در خانواده اي مذهبي پا به عرصه وجود گذاشت و در مكتب پدرش ،كه خود مجتهد بود، پرورش يافته و از ديگر علماي آن زمان كسب علم نمود تا جايي كه خود نيز از وعاظ آن زمان بشمار آمد.

اما حسن رشديه با توجه به هوش و استعدادي كه داشت، و همينطور بر اثر يك تحول روحي، در همين مقام وموقعيت متوقف نشد. او كه در زمان مظفر الدين ميرزا اختلاف طبقاتي را در ميان مردم تبريز ميديد، بشدت رنج ميبرد. در آن زمان سه روزنامه فارسي زبان ، در خارج از ايران به نامهاي حبل المتين،اختر و ثريا منتشر وبه صورت پنهاني به تبريز فرستاده مي شد كه ميرزا حسن ،علاقه وافري به خواندن آنها داشت .خواندن اين مطالب براي ميرزا حسن، فاش ساخت كه نابساماني وضع مردم، از استبدادي است كه بر آنها سايه افكنده.

حسن رشديه رداي روحانيت را از تن بدر مي كند و روانه بيروت ،استانبول و مصر مي شود وآموزگاري آموزش نوين را مي آموزد ودر بيروت ، سبك نوين آموزش الفبا ودروس جديدي همچون، حساب وهندسه ،تاريخ و جغرافيا را فرا ميگيرد. ناصر الدين شاه  او را در زماني كه در تفليس مشغول تدريس مي باشد ،مي بيند و از او دعوت مي كند تا در ايران آموزش نوين را ايجاد كند. اما بدخواهان، مانع اجراي اين دستور شاه شدند و شاه را پشيمان كردند. اما در سال 1268 هجري شمسي در زادگاهش تبريز، در مسجدي، مدرسه اي به شيوه جديد راه اندازي كرد اما گروهي از روحانيان برآشفتند و متحجران ،زنگ مدرسه او را ناقوس كليسا ناميدند و كساني را كه در اين مدارس ،درس مي خواندند را ملحد و كافر دانستند .ميرزا حسن كه مردم زمان خود را به خوبي مي شناخت، سعي كرد آنها را آرام كند و حتي به جاي زنگ ،از شعري كه خود سروده بود بعنوان زنگ استفاده ميكرد كه يكي از دانش آموزان آنرا بلند مي خواند:

هر آنكه در پي علم ودانايي است                            بداند كه وقت صف آرايي است

اما باز هم طلاب بر نتافتند و وي را تكفير و مدرسه او را خراب كردند تا جاييكه بسياري از دانش آموزان را زخمي كردند و جالب اينكه، حسن رشديه مي خنديد ومي گفت:

‹‹اين جاهلان نمي دانند كه با اين اعمال نمي توانند، جلوي سيل بنياد كن علم را بگيرند، يقين دارم كه از هر آجر اين مدرسه، مدرسه ديگري بنا خواهد شد، من آنرا اگر زنده باشم ،خواهم ديدم››

زماني كه امين الدوله پيشكار آذربايجان شد، وي را حمايت كرد و دوباره در تبريز، مدارس را بر پا كرد و زمانيكه او به تهران رهسپار مي شود،رشديه نيز به همراه ايشان به تهران مي رود ودر آنجا مدارسي به نام مدارس رشديه بنيانگذاري مي كند.

اما در تهران نيز وضع به همين منوال بود ،تا جايكه در مجلسي كه خود رشديه تدارك ديده ،تا از نتايج  كار خود براي علما بگويد، به گفته خود حسن رشديه:

«يكي از آقايان كه مقامش عالي تر از لياقتش است،خودداري نتوانست، گفت: اگر اين مدارس تعميم يابد ،يعني همه مدارس مثل اين مدرسه باشد، بعد از ده سال يك نفر بي سواد پيدا نمي‌شود. آنوقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد، معلوم است. علما كه از حرمت افتادند، اسلام از رونق مي‌افتد… صلاح مسلمين در اين است كه از صد شاگرد كه در مدرسه درس مي‌خوانند يك دو تا شان ملا و با سواد باشند و سايرين جاهل و تابع و مطيع علما باشند.»

29 آذر سالگرد وفات اين انديشمند بزرگ است. بزرگي كه ياد و نامش در بين مردم ما بسيار كمرنگ است. او پدر فرهنگ جديد ايران است .در جايي خواندم كه نامش در تاريخ آموزش و پرورش ايران ،جاودانه ماند. وحال از خود مي پرسم: آيا به راستي ياد و نامش را تاكنون ارج نهاده ايم؟