بایگانیِ فوریه, 2011

خلق را گر چه  وفا نيست گل من

نه گمان دار كه رفتي و فراموش شدي

تا ابد خاطر ما خوني و رنگين از تو ست

تو هم آميخته با خون  سياوش  شدي

سهراب جان از همان زماني كه پا به عرصه وجود نهادي سهرابي به سهرابهاي شاهنامه مان افزودي و زماني كه قد برافراشتي همچون سروي بلند قامت با گرزي از صلابت و شهامت پا در رزمگاه نبرد بر عليه تزوير و ريا گذاردي و چه رستم وار براي آزاديمان چشم اسفنديار زمان را نشانه گرفتي  و با مي خونينت عجز و ناتوانيشان را در پيشگاه جهان و جهانيان هويدا نمودي وياد ونامت را  براي هميشه در جريده عالم به ثبت رساندي .

سهراب جان با آمدنت چشمان تهمينه را اشك شوق نشاندي و با رفتنت چشم و و دل هزاران تهمينه را سوزناك كردي. ديگر تهمينه براي تولدت كف و داريه نمي زند بلكه با مرواريد چشمانش مزار تو را غبار روبي مي كند و با در آغوش گرفتن مزارت با عطر وجودش تو را عطر آگين مي كند آخر تو خودت مي داني عطر وجود مادر، چيز ديگريست.

سهراب عزيز براي تولدت تهمينه را همراهي مي كنيم و با صدايي بلند كل مي كشيم و هلهله سر ميدهيم و براي آمدنت به يكديگر شاد باش مي گوييم تا به مزدوران زمان بفهمانيم كه سهرابمان نمرده و ياد و نامش تا ابد در تاريخ روزگار به نيكي به يادگار مي ماند و از اذهانمان محو نمي شود

سهراب جان با رفتنت براي هميشه ماندگار گشتي. تولدت مبارك.

 

سرنوشت، تاريخي برايم مقدر كرده است كه در دوره اي از زمان زاده شوم تا همه چيز رنگ و لعاب انقلاب را برايم جلوه گري كند و گويي روح انقلاب و استبداد ستيزي را بر گل وجودم دميده اند كه مرا به تكاپو مي اندازد تا بدانم  اين انقلاب چيست و چگونه پيش مي آيد؟! چگونه و چه چيزي باعث مي شود كه آه از نهاد يك ملت برخيزد و جامعه اي را از حالت سكون  و سستي و رخوت به شورش و اعتراض وادار سازد و انقلابي عظيم در ساختار جامعه بوجود آورد ؟ با نگاهي به سير انقلابها از گذشته اي دور تا زمان حال، از انقلابهاي بزرگي چون انقلاب چين و روسيه، مكزيك، تركيه، ويتنام، كوبا، نيكاراگوئه و انقلابهاي ايران و همينطور وقايع و تحولات اخير خاورميانه پي مي برم كه انقلاب در كشورهاي صنعتي اتفاق نمي افتد بلكه در كشورهاي جهان سوم و در حال توسعه رخ ميدهد.نارضايتي از حاكمان بر اثر فقر و فشار اقتصادي، ظلم ونابرابري اجتماعي، فساد اداري و مالي در دستگاه حاكمه، نا كامي دولت در امور سياسي، فقدان دموكراسي و آزادي، و استثمار عقيده و فرهنگ مردم، فقدان تناسب در ارزشها و فشار و ارعاب بر هر منتقد و آزاديخواهي باعث مي شود تا اقيانوسي از خشم و نفرت از هر قشري به تلاطم درآيد و سونامي را منجر شود كه هيچ چيز نتواند مانع  از خروش خشم مردمي گردد كه ساليان سال خشم خود را فرو خورده اند و نيل به دموكراسي و آزادي را  تنها در يك انقلاب و تحولي عظيم مي بينند و نه اصلاح.

هر انقلابي تنها دگرگوني در ساختار سياسي را در بر نمي گيرد و خواه نا خواه از نظر اجتماعي، فرهنگي و حتي مي تواند از نظرعقيدتي نيز بر ساختار جامعه تاثيرگذار باشد و در واقع مي توان گفت يك رابطه ديالكتيك بين انديشه و تحولات اجتماعي وجود دارد كه باعث خلق گفتمان و انديشه اي نو مي گردد تا همين گفتمان و انديشه، ايدئولوژي را فراهم سازد براي مشخص كردن مسير يك جنبش و اعتراض. چه بسا كه ايدئولوژي ( البته در معناي  خاص خود ) مي تواند اهداف جديدي را در پيش روي افراد ناراضي جامعه قرار دهد و در حول اين ايدئولوژي نظرات و ايده هاي جديد را ارائه دهند و در واقع يك سري اهداف آرماني براي خود طرح ريزي كنند و بر طبق اين آرمانها  عموم جامعه را با خود همراه سازند مردم عامه اي كه آرمان و آرزوهايشان توسط دولت حاكمه برآورده نشده است. ايدئولوژي هر انقلابي بر پيروزي و شكست آن انقلاب تاثير گذار است هرچه اين ايدئولوژي با آرمانهاي آن جامعه نزديك تر باشد پيروزي آن نزديكتر است.

و سرانجام نارضايتي و خشم مردم، شورش و اعتراضي به همراه مي آورد كه دولت حاكمه را ساقط مي كند و مردمي را از استبداد و استثمار حاكمي نجات مي دهد و آينده اي نه چندان روشن بر اثر همين انقلاب براي ملتي به ارمغان گذاشته مي شود كه گاهي بعد از يك انقلاب وضعيت يك جامعه دچار فقر و گسستگي و ناهنجاريهايي اجتماعي بزرگي مي شود و بقاياي رژيم شكست خورده نا امني هايي را براي يك كشور ايجاد مي كنند و يا اگر مردم، دولت نو پا را مطابق آمال و آرزوهايشان نيافتند و دولت، اهداف و آرمان ملت را بعد از به تاج و تخت نشستن به فراموشي سپرده باشد چه بسا كه انقلابي پايدار نمي ماند و ديري نمي پايد تا از نسل همين انقلاب، گروهي دست به  شورش و اعتراض مي زنند و اي كاش كه حاكمان مستبد، هميشه راهي براي اصلاح باقي مي گذاشتند تا مردم را از روبرو شدن با سختيها و مشكلات يك انقلاب باز مي داشتند.