در بگشاي قاصدك هايم را نپران شايد خبري در راه است !

منتشرشده: مارس 6, 2011 در اجتماعي
برچسب‌ها:, , , , , , ,

تقديم به زنان آزاد انديش ايراني ام كه در بند سنت محصورند.

آري من زنم، يك زن از جنس بهار، بند بند وجودم را از ياسي سپيد آذين بستند تا با عطر وجودم جهاني را معطر سازم و با رقص گيسوانم در باد و ناوك مژگانم در دل شب، سراسر وجود همچون توئي را به لرزه اندازم و نغمه سرايي باشم با لطيف ترين آواها كه طنين انداز زيباترين لاي لاي زمانه باشد در گوشت. و به قول سهراب ‹‹ مادري باشم بهتر از برگ درخت ›› براي ثمره زندگيت.

باشد! غمي نيست. با همه وجود احساسات و وظايف زنانه ام را مي ستايم و در لحظه لحظه زندگيم با خود همراه مي سازم. اما افسوس! كه تو هيچگاه پي به اصل وجودم نبردي و تنها از بعد جنسيتي به من نگريستي و جايگاهم را فقط در گوشه، گوشه تعلقات خود ديدي. ولي بدان كه من به خودم مي بالم كه گذشته از تمام اين ظواهر، روح  و رواني دارم مستقل از آراء و افكار و عقايد تو. سهم من از زندگي با شما مردان روزگار، تنها اين نيست! انديشه اي دارم همچون آب روان، راكد و مسكوت نيستم همچون سنگ، رهروي هستم كه بدنبال راهبري مي گردم. حسي نامعلوم مرا به طرف نور مي غلطاند و روحم را قلقلك ميدهد كه دست به  شيطنت زنم تا وجود نازك زنانه ام را از پس غرور مردانگي تو بيرون كشم و شميم استقلال و آزاديم  را با تمام وجود استشمام كنم.

پس پر و بالم ده، بند از پاي وجودم بگسل، قفسم را بگشاي، بگذار عطر نفسم را پخش كنم، همه را مست كلامم سازم، قلمم را مشكن، من غرق اميدم.با چشمي بينا مرا خوب نظاره كن و در بند اعتقادات منسوخ  و متروك خود محصور مساز، بگذار همپاي تو و يا شايد فراتر از تو قدم در راه آزادي بگذارم و براي احقاق حقم بانگ بردارم.

اگر خوب به جاي جاي جهان بنگري زناني را مي يابي كه چه پر توان  و با صلابت براي آزادي خود و مردانشان قدم در راهي سخت و ناهموار گذارده اند و با گرزي از شهامت و رشادت نام و نقشي فراموش نشدني از خود در تاريخ به يادگار گذارده اند اما بسي جاي اندوه دارد كه نقش شما مردان در همه اعصار و جنبشها نمودي بيشتر دارد. و در نتيجه در اندك زماني حق  و حقوق زنان را به باد نسيان سپرده ايد و حقوقشان را به همان محيط كوچك خانه، محدود و مهدود كرده ايد.

اما اين بار مرا ببين ، ببين كه در پس صداي نازك و دلفريبم نعره اي در دلم دارم كه مي خواهم با تمام  وجودم فرياد برآورم و با اسب آمال و آرزوهايم در دشت  بيرون از خيال و اوهام بتازم. مي خواهم كه مرا، خود من را جلو تر از تو ببينند نه در پس قدمهاي تو، مي خواهم گامهايم را در جايي فرود آورم كه پيش از همه خوشايند روح  و روانم باشد. از اين به بعد، مي خواهم بر صفحه زندگيم نقوشي را طرح كنم، كه طراح و سازنده اش خودم باشم. آري قصد دارم پرنده اي باشم با بالهايي سفيد از عشق و آزادي كه پيام آزادي را براي هم نسلانش قاصدي مي كند. پس رهايم ساز از حصار تنگ و تاريك جهل و سنت و خرافات.

در بگشاي قاصدكهايم را نپران شايد خبري در راه است !

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. مهدی می‌گوید:

    احساسی و دلنشین بود رفیق.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s