در روزگاري‌‌‌‌‌‌‌كه تلخكها جاي دلقكها را گرفته‌اند خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر‌ است!
در ميان اين همه همهمه و هياهو و ضجه زخم‌‌‌‌‌‌خوردگان تاريخ  و صداي نابهنجار سكوت ناپايدار مدعيان حقوق بشر، باز به كنج خلوت خود پناه مي‌‌‌برم و دفتر تاريخ را رقم ميزنم تا شايد از لابلاي اوراق چرك و چروك‌خورده روزگار، خاطره خوشايندي بيابم بلكه تسري باشد براي اين دل آشوب و نا‌اميدم از ناكامي نرسيدن به مدينه فاضله‌اي كه عدالت و راستي در جاي جاي آن موج مي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زند و در لحظه لحظه‌‌‌‌‌‌ي زندگيش معجون عشق و سرمستي را به كام مسافرانش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ريزد و جام اندر جام باده لبخند را به هم‌قطارانش تقديم مي‌كند.

اما افسوس اين دفتر كهنه تاريخ چيزي جز سياهي و تباهي در اين روزگار نشان نمي‌‌‌‌‌‌‌دهد. از صدر تاريخ تاكنون، از همان آغاز هستي با روح پليد شيطاني روبرو مي‌شويم كه منجر به چيرگي قابيليان بر هابيليان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد و تا اين زمان كه هزاران سال ازين نقشه شومي كه ديو تبهكار براي روح لطيف آدميت كشيد مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد همچنان مي‌بينيم كه روسياهي و تباهي را براي نسل بشريت ابدي ساخت و ظلم را جاودانه كرد.

اخبار روزمره را كه دنبال مي‌‌‌‌كنم گوشه‌اي از اين هستي را ساكت و دنج نمي‌‌‌يابم صداي قهقهه‌اي بگوش نمي‌‌‌رسد مگر از برجهاي سر به فلك كشيده شده سلاطين و امرايي كه درد و رنج روزگار و طعم فقر و فلاكت را نچشيده‌اند. آناني كه ريتم موزون قدرت رخصت نمي‌دهد تا صداي حق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبي مظلومان به گوششان برسد و يا شايد هم صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مستانه‌شان از روي ترس و ريا‌‌‌‌ست تا مبادا صداي خرد شدن ستونهاي لرزان قدرت را بشنوند!
چگونه مي‌توانم ديگران را در اين روز با خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي‌كه خبر خوش و مسرت‌‌‌باري از دوستان آزاده دربندمان نمي‌گيرم و يا وقتي صداي اعتراض‌شان را براي دمي‹‹ آزادي›› و ‹‹حقوق اوليه زنداني ››با اعتصاباتشان مي‌‌‌‌‌شنوم !؟ چگونه مي‌توانم دوستانم را با صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي مي‌دانم دوستان آزاده‌‌مان با مرگ دسته ‌و پنجه نرم مي‌كنند و منتظر براي هر لحظه رهسپار شدن به پاي چوبه اعدام آن‌هم به جرم حق‌طلبي  و ايثار و عدالت‌خواهي براي هم‌‌‌‌‌‌‌نسلان‌شان ونه  براي خودشان! چگونه دوستانم را همراهي كنم با خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايم  وقتي‌كه مي‌دانم مادران و پدران پير و سالخورده و همسران و كودكان دوستان آزاده‌مان هر لحظه از عمرشان را با تشويش و اضطراب و دلتنگي و يا در پشت حصار بلند زندانهاي رژيم، روزگار سپري مي‌‌‌‌‌كنند براستي چگونه!؟

ولي در اين بازار آشوب و هراس سياست و زندگي كسي برنده‌‌‌ست كه حرير سفيد اميد و ابريشم سبز صبر و شكيبايي را از صندوقچه دلها بيرون كشد و در انتظار نوعروسان آزادي همچون سروي آزاد محكم و استوار بماند.

وشايد اگر اين روزها سهراب در بين‌مان مي‌‌‌بود به جاي اينكه بگويد ‹‹ و اگر مرگ نبود دستمان در پي چيزي مي‌گشت ›› اينگونه مي‌سرود شعر خود را ‹‹ و اگر خنده نبود لب ما در پي چيزي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشت ››!

Advertisements
دیدگاه‌ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s