بایگانیِ ژوئیه, 2011


تازگی‌ها به لطف و بركت اين مملكت اسلامی و رئوس با‌ ايمانش دارم به ناشناخته‌های ضميرم دست می‌يابم. اين همه مدت، خيال می‌كردم سرشت مرا از خاك آفريده‌اند. سرد، ساكت، آن‌قدر پست كه هر كسی از راه می‌‌رسد پای بر فرق وجودم می‌‌گذارد و مرا زير گام‌های نااستوارش له می‌‌كند. مشتی از وجودم را با تفی خيس می‌‌كند و گلوله‌ای می‌‌شوم و هر ‌آن قل می‌‌خورم در دستان خيالش.

باور كن چندش‌آورست وقتی كه در مسير عبورت در خيابان، يكی با چشم‌ها و نگاه شهوت‌آلودش تو را در چنبره‌ی خيالش ‌می‌‌گيرد و درقالبی ديگر جستجو می‌‌كند؛ آن‌قدر تو را می‌‌كاود كه ديگر در تشخيص جنس لباست می‌‌ماند، به خود جرات می‌‌دهد كه بيايد با گستاخی تمام بگويد كه جنس لباست از چيست؟ حرير است؟ قيمتش چند است؟ اهل فروش هستی؟ آن‌قدر محو وجودم شده است كه مهلت نمی‌‌دهد كه بگويم اشتباه می‌‌كنی، لباسم خز است و در ضمن، به هيچ قيمتی فروشی نيست. هر روز پاپی‌ام می‌‌شود. تكرار مكررات و من نيز! تا اين كه تصميمش را می‌‌گيرد. هر روز و هر شب ثانيه‌شمار مغزش، لحظات ناب انتقام را در جلو ديدگانش به رژه می‌‌گذارد. زمان موعودش فرامی‌رسد. با تعقيب و گريز در بلندای قربان‌گاه قرار می‌‌گيرم و در ازدحام چشم‌ها، قربانی هوسی می‌‌گردم. در خون می‌‌غلطم و سوژه‌ای ناب می‌‌شوم برای خبرنگاران و عكاسان. و قاتلم، جوانی ناكام كه لابد چند صباحی بايد در راهروی محكمه اين پا و آن پا شود تا حكم تبرئه يا اعدامش صادر شود. و اما من نيز از دادگاه و محكمه بی‌نصيب نمی‌‌مانم. منی كه ديگر وجود خارجی ندارم ولی تازه دارم شناخته می‌‌شوم. افكار و عقايدم، طرز پوششم، سبك راه رفتن و منش‌ام، همه و همه بايد در محافل و مجالس وعظ زير سوال رود و توجيهی باشد برای رفتار عاشق سرگشته‌ام!

جعفر شجونی عضو «جامعه‌ی روحانیت مبارز» در گفتگو با «فردا» می‌گويد: «دختر و پسر مثل آتش و بنزين هستند». خيلی با خودم درگيرم تا ببينم منی كه اين همه سال خيال می‌كردم از خاكم بالاخره خاكم، آتشم يا بنزين!؟ اما به اين‌جای سخنش كه می‌‌رسم دنيا برايم رنگی ديگر به‌خود می‌‌گيرد: «بعضی از خانم‌ها جوانان را آتش می‌زنند، آن‌ها را تحریک می‌کنند، ارضا نمی‌کنند، آن جوان هم از لحاظ روانی آسیب می‌بیند، چاقو برمی‌دارد و به جان طرف می‌افتد. نمونه‌ی آن را هم در چند وقت اخیر بار‌ها مشاهده کرده‌ایم.» مُهر توجيه!

نمی‌‌دانستم كه با دست رد زدن به تو، روح و روانت را معيوب می‌‌كنم. نمی‌‌دانستم از اين به بعد بايد محافظ غيرتت هم باشم كه لكه‌دار نشود و با نزديك‌شدن به تو مراقب احساساتت باشم كه جريحه‌دار نشود تا مبادا دچار قتل نفس شوی! ولی نه! درست است خوب فهميدی. من از خاك نيستم، آتش‌ام، شوق‌ام، لهيب‌ام، شرری هستم كه به جانت افتاده‌ام. قدرتی كه در من نهادينه شده بيش‌تر از آن ريا و تزويری‌ست كه تو در پس آن جامه‌ی تقوا نهان كرده‌ای. وسوسه‌ای شده‌ام به جانت كه مثل خوره روحت را ‌می‌خورد. برای مغلوب كردن من دست به هر كاری می‌زنی تا مرا پست و ناچيز جلوه دهی ولی نمی‌‌توانی‌. وجودت محصور من است، مغزت معيوب است، همه‌ی هيبتم تو را ترسانده كه بر سر هر معبری، ماموری گماشته‌ای تا مبادا تار مویم دلت را بلرزاند و غيرت نداشته‌ات را به رخت كشد. پتك حجاب را بر سرم می‌كوبی تا به قول خودت مامن و آسايشی برايم بيابی در حالی كه در سراسر شب، مخيله‌ی ذهنت را با زنی پر می‌‌كنی تا شايد كمی بياسايی! آتش و آرامش؟!

ای شجونی‌ها! گذشت آن روزها  كه «مجنون» كاسه‌ی شكسته‌ی شيرش را  به دلدادگی «ليلی» تعبير می‌كرد. دختران امروز با دست رد به سينه‌ی خاطرخواه زدن، يا محكوم به اسيدسوزی می‌شوند و يا كشته‌شدن به زخم خنجر. فكر نمی‌‌كنيد كه زمان آن فرارسيده تا تلنگری به خود بزنيد و راه و چاره‌ای برای اين همه جنايت و فساد بينديشيد؟ درد ما فقر فرهنگی‌‌ست نه بی‌‌حجابی‌. حجاب مصونيت نيست كه اگر بود اين‌همه تجاوز به نواميس در يك كشور اسلامی نبود. كه اگر بود هر صبح و شام در بلاد كفر، شهوت و فحشا مدار زندگی را از مسير خود خارج كرده بود و ديگر جهان اولی در ميان نبود! كسانی كه پتك حجاب را بر سر زنان می‌‌كوبند به دنبال غيرت نداشته‌ی خود می‌‌گردند، غيرتی كه در دكه‌ی هيچ عطاری يافت می‌نشود، مگر در سيرت پاك هر انسان عدالت‌خواه. كسی كه غيرتش در گرو حجاب زنان خويشاوندش (ناموسش!) است بايد گفت كه مقهور زن است و خود هيچ است و پشيزی ارزش ندارد چه رسد به اين‌كه تاج سری و مامنی باشد برای همسرش؛ كه حافظش هم باشد از نگاه هيز و شهوت‌آلود نامحرمان و كج‌روان طريقت. حجاب مصونيت نيست تنها حربه‌ای‌ست كه مردان سالار بودن‌شان را نشان دهند و يا جسارت و زور و بازويی نشان دهند. همين و بس!

————————-
اين مطلب در وبلاگ «سه راه جمهوري» منتشر و در اين‌جا باز نشر مي‌شود

Advertisements


« سياره عطارد» كاتب و نويسنده‌ي ستارگان، خودش را با نام و ياد اهل قلم آذين بست و هوشنگ، پادشاه پيشدادي ايران در يكي از روزهاي همين ماه، نويسندگان را به رسميت شناخت و از آنان تجليل كرد و مردم، به جشن و پاي‌كوبي پرداختند و آن جشن، رسمي ديرينه شد تا براي پاسداشت و گرامي‌داشت «اهل قلم» جاودانه شود كه نشد!
اي كاش هنوز هم قلم و دوات حرمت داشت و تنها به نامش براي زيور و زينت اوراق سررسيدمان بسنده نمي‌كردند و گلوگاه قلم را نمي‌فشردند تا مبادا تراوشات مغزش را آنطور كه خود مي‌خواهد به روي ورق آورد. 14 تيرماه، يك روز كم از نيمه‌ي ماه، روز «اهل قلم» «نمادی برای تجلیل از صاحبان قلم و نویسندگان»! نيز گذشت.

اما قلمدان افتاد، پرها به هوا خاست و بغض قلم شكست و پهلويش ترك برداشت. نمي‌دانم شايد به ياد شرف، شرف اهل قلم افتاد كه بخاطر همين قلم، دو سال است كه در دخمه‌هاي جمهوري اسلامي محبوس است و محروم از نوشتن. و يا شايد هم براي آوارگي نويسندگان بزرگي چون عباس معروفي گريست و يا احتمالن از اين‌كه شاهد مرگ نويسنده بزرگي چون هدايت بود، عقده‌‌اي گلو گير دامن‌گيرش شد. خلاصه به ياد هر چه و هر كس كه بود، همراهيش كردم. كتابهاي ممنوعه نويسندگان را مرور كرديم و من خاك روي جلدشان را سرمه‌‌ي چشم كردم تا هميشه به يادم بماند كه تجليل از بزرگان اهل قلم در جمهوري اسلامي يعني چه!

در حكومتي كه بايد و نبايدهاي بسياري مانع تراوش قلم مي‌شود، چه بسا ابزاري مي‌شود تنها براي ارتزاق. البته اگر همين هم به مذاق حكومت خوش‌ آيد. سرنوشت و روزگار اهالي قلم، با غم و شادي مردم جامعه هم‌آميخته است. ولي اگر در ايران از اهالي قلم باشي و بخواهي به نان و نوايي برسي و در راهروهاي فرهنگ و ارشاد براي مجوز چاپ و نشر كتاب همچون گويي دست به دست نچرخي، بايد بر هر چه ناملايماتي‌ست در جامعه، چشم بپوشاني و تنها از گل و بلبل بنويسي.

نويسنده كتابهاي كودكان كه باشي،«كودكان كار»، در آن نقشي ندارند زيرا براي روحيه نسل آينده خوش‌آيند نيست. مبادا فكر نوشتن « ماهي سياه كوچولو » را در سر داشته باشي چه اگر قرار به تجليلي هم از نويسنده چنين كتابهايي باشد در بلاد كفر است نه در ايران آزاد اسلامي! يادت باشد در نوشتن كتابهايي براي نسل «جوان» از عقده‌هاي سركوب شده و آرزوهاي جوانان سخن نراني كه بدآموزي دارد، از جنس لطيف «زن» كه سخن مي‌گويي مراقب باش كه گيسوان مواج و ظرافت اندام زنانه را در ذهن و نوشته‌ات ترسيم نسازي كه «زن» در مملكت اسلامي، همچون گوهري‌ست كه هنوز از دل صدف بيرون نيامده تا مبادا دل مردان عصرش را بلرزاند و غيرت‌شان را زير سوال ببرد. همان بهتر است كه او را در ميان نوشته‌هايت، در لابلاي ملحفه‌اي بپيچاني و او را با پيش‌بند در مطبخ، در قالب كدبانويي به تصوير كشي. اگر در زمره نويسندگان مقالات اقتصادي هستي، يادت باشد آمار و ارقام را از دولت «فخيمه» بگيري و همچنين يادت نرود از «مفاسد اقتصادي» و « دست‌هاي آلوده » سخن نراني. و اگر در باب علم مي‌نويسي، از ماهواره ‌اميد حتمن ياد كني و يا اگر …

بله اينگونه‌ است كه در حكومت اسلامي قلم حرمت دارد و براي فكر و انديشه صاحبان قلم ، ارج گذارده مي‌شود بدون هيچ محدوديتي!
راستي تا يادم نرفته بگويم كه اگر اهل قلم هستي لفظ «معظم» را در نوشته‌هايت هرگز از قلم نيندازي!

————
پ.ن:
آثارالباقيه ابوريحان بيروني

قصه ناتمام آهن و فولادست
نه اين موازي‌هاي پيدا
كه اراده و ايمان!

چند روزي‌ ست كه از شكستن اعتصاب غذاي 18 تن از بزرگ مردان عصرمان مي‌گذرد كساني كه با اعتصابشان قصد داشتند كوس رسوايي حكومت اسلامي را بر سر هر كوي و برزني به صدا درآورند و به همگان ثابت كنند كه در اين ديار، جسم و جان آدمي براي زمامدارانش قدر و قيمتي ندارد. قصد داشتند نداي مظلوميت مردان آزادي‌خواه را بر سر هر كور و كري فرياد زنند تا شايد از خواب غفلت بيدار شوند. ‹‹بهمن احمدي امويي›› در  ملاقات كابيني به همسرش ‹‹ژيلا بني‌ يعقوب›› مي‌گويد: ‹‹ مي‌دانیم که مقامات صدای ما را نمی‌شنوند و رسیدگی نمی‌کنند اما شاید صدای ما به مردم رسید ››! خانواده‌هاي زندانيان، رسانه‌هاي سبز و طرفداران حقوق بشر توانستند اين اخبار را به صدر اخبار جهان برسانند و مجامع ‌بين المللي را از فجايع ناگوار زندان‌ها مطلع سازند اما آيا وقايع، تمام و كمال به گوش تمام مردم كشورمان هم رسيد؟
اعتصاب به پايان رسيد. ولي مگر ظلم هم با ختم اعتصاب به پايان رسيد؟ و يا آيا اعتصاب غذا و بي‌عدالتي فقط به اين 18 عزيز در بند محدود مي‌شد؟ نه اين قصه سر دراز دارد. تنها در اين دو سال نيست كه  بر روي هر معترض و آزادي‌خواهي شمشير از نيام كشيده‌اند بلكه  دير زماني‌ست كه مردان قدرت و زور، رداي مردانگي و رحم و مروت را از تن بدر كرده‌اند و با خشم و نفرت در گلوگاه انديشه ايستاده‌اند تا گلوي هر مبارز نيك‌انديشي را بفشارند و حتي به در بند كردن‌شان هم خرسند نگردند بلكه حق حيات را از  نيز از آنان سلب سازند.

  سه هموطن كردمان قريب به يك ماه است كه دست به اعتصاب غذا زده‌اند تا شايد حقوق از دست رفته‌شان را باز ستانند. از حق نگذريم اين سه عزيز حتي از طرف رسانه‌هاي سبز نيز درحق‌شان اجحاف شد و اخبار آنها در لابلاي ديگر خبرهاي سياسي روز گم شد. براستي ارزش جان آدمي‌زاد در شهرت و نام بلند آوازه او‌ست؟ و يا اينكه به حكم انسان بودن، همگان مسوول‌اند تا در جهت احقاق حقوق حقه‌اش برخيزند!

اكنون روي سخنم با شماست مراجع عظام! مي توانيد سه روز تمام، لب بر طعام و شراب ببنديد و براي قرب به خدا معتكف دير شويد و تسبيح خدا گوييد حال آنكه مي‌توانستيد يك روز، فقط يك روز از آن را براي دادخواهي و مظلوميت مظلومان دربند در اماكن عمومي تحصن كنيد تا صداي حق‌طلبي اين عزيزان را در سكوت رسانه‌هاي داخلي به گوش همگان برسانيد مگر نه اين است كه رضايت خدا از گذرگاه و معبر ‹‹حق‌الناس›› مي‌گذرد! گفتم ‹‹حق‌الناس›› بله از زبان خود شما مي‌گويم كه: وقتي در مقام و جايگاهي باشي كه صداي مظلومي را بشنوي و بتواني به حق‌طلبي او برخيزي و بلند نشوي ظلمي‌ست كه در حق او روا داشته‌ايد. اگر خلاف مي‌گويم توجيهم كنيد. در اين دو سال به كرات شما مراجع ، مخاطب نامه‌هاي تظلم‌خواهي از طرف زندانيان سياسي، خانواده زندانيان و يا ديگر رسانه‌هاي آزادي‌خواه بوده‌ايد و تنها در واكنش به اين نامه‌ها در قالب بيانيه‌ و مجالس وعظ، تكليف را از سر باز كرديد و به همان واكنش‌ها بسنده نموديد. بهتر نيست كه ديگر از كسوت بيانيه‌ و تظلم‌خواهي در قالب مجالس درس و وعظ، بيرون بياييد و عملن اعتراض خود را نشان دهيد؟ پيش از آنكه مجددن اتفاق ناگوار و جبران ناپذيري براي اين عزيزان بيفتد در برابر اين همه ظلم و ستم  بايستيد و پژواك صداي هموطنان در بندمان شويد همانطور كه آنها پژواك صداي ديگر دوستان در بندشان هستند. اگر واقعن مرد ميدان عمل هستيد بسم‌ا… !