بایگانیِ دستهٔ ‘اجتماعي’


تازگی‌ها به لطف و بركت اين مملكت اسلامی و رئوس با‌ ايمانش دارم به ناشناخته‌های ضميرم دست می‌يابم. اين همه مدت، خيال می‌كردم سرشت مرا از خاك آفريده‌اند. سرد، ساكت، آن‌قدر پست كه هر كسی از راه می‌‌رسد پای بر فرق وجودم می‌‌گذارد و مرا زير گام‌های نااستوارش له می‌‌كند. مشتی از وجودم را با تفی خيس می‌‌كند و گلوله‌ای می‌‌شوم و هر ‌آن قل می‌‌خورم در دستان خيالش.

باور كن چندش‌آورست وقتی كه در مسير عبورت در خيابان، يكی با چشم‌ها و نگاه شهوت‌آلودش تو را در چنبره‌ی خيالش ‌می‌‌گيرد و درقالبی ديگر جستجو می‌‌كند؛ آن‌قدر تو را می‌‌كاود كه ديگر در تشخيص جنس لباست می‌‌ماند، به خود جرات می‌‌دهد كه بيايد با گستاخی تمام بگويد كه جنس لباست از چيست؟ حرير است؟ قيمتش چند است؟ اهل فروش هستی؟ آن‌قدر محو وجودم شده است كه مهلت نمی‌‌دهد كه بگويم اشتباه می‌‌كنی، لباسم خز است و در ضمن، به هيچ قيمتی فروشی نيست. هر روز پاپی‌ام می‌‌شود. تكرار مكررات و من نيز! تا اين كه تصميمش را می‌‌گيرد. هر روز و هر شب ثانيه‌شمار مغزش، لحظات ناب انتقام را در جلو ديدگانش به رژه می‌‌گذارد. زمان موعودش فرامی‌رسد. با تعقيب و گريز در بلندای قربان‌گاه قرار می‌‌گيرم و در ازدحام چشم‌ها، قربانی هوسی می‌‌گردم. در خون می‌‌غلطم و سوژه‌ای ناب می‌‌شوم برای خبرنگاران و عكاسان. و قاتلم، جوانی ناكام كه لابد چند صباحی بايد در راهروی محكمه اين پا و آن پا شود تا حكم تبرئه يا اعدامش صادر شود. و اما من نيز از دادگاه و محكمه بی‌نصيب نمی‌‌مانم. منی كه ديگر وجود خارجی ندارم ولی تازه دارم شناخته می‌‌شوم. افكار و عقايدم، طرز پوششم، سبك راه رفتن و منش‌ام، همه و همه بايد در محافل و مجالس وعظ زير سوال رود و توجيهی باشد برای رفتار عاشق سرگشته‌ام!

جعفر شجونی عضو «جامعه‌ی روحانیت مبارز» در گفتگو با «فردا» می‌گويد: «دختر و پسر مثل آتش و بنزين هستند». خيلی با خودم درگيرم تا ببينم منی كه اين همه سال خيال می‌كردم از خاكم بالاخره خاكم، آتشم يا بنزين!؟ اما به اين‌جای سخنش كه می‌‌رسم دنيا برايم رنگی ديگر به‌خود می‌‌گيرد: «بعضی از خانم‌ها جوانان را آتش می‌زنند، آن‌ها را تحریک می‌کنند، ارضا نمی‌کنند، آن جوان هم از لحاظ روانی آسیب می‌بیند، چاقو برمی‌دارد و به جان طرف می‌افتد. نمونه‌ی آن را هم در چند وقت اخیر بار‌ها مشاهده کرده‌ایم.» مُهر توجيه!

نمی‌‌دانستم كه با دست رد زدن به تو، روح و روانت را معيوب می‌‌كنم. نمی‌‌دانستم از اين به بعد بايد محافظ غيرتت هم باشم كه لكه‌دار نشود و با نزديك‌شدن به تو مراقب احساساتت باشم كه جريحه‌دار نشود تا مبادا دچار قتل نفس شوی! ولی نه! درست است خوب فهميدی. من از خاك نيستم، آتش‌ام، شوق‌ام، لهيب‌ام، شرری هستم كه به جانت افتاده‌ام. قدرتی كه در من نهادينه شده بيش‌تر از آن ريا و تزويری‌ست كه تو در پس آن جامه‌ی تقوا نهان كرده‌ای. وسوسه‌ای شده‌ام به جانت كه مثل خوره روحت را ‌می‌خورد. برای مغلوب كردن من دست به هر كاری می‌زنی تا مرا پست و ناچيز جلوه دهی ولی نمی‌‌توانی‌. وجودت محصور من است، مغزت معيوب است، همه‌ی هيبتم تو را ترسانده كه بر سر هر معبری، ماموری گماشته‌ای تا مبادا تار مویم دلت را بلرزاند و غيرت نداشته‌ات را به رخت كشد. پتك حجاب را بر سرم می‌كوبی تا به قول خودت مامن و آسايشی برايم بيابی در حالی كه در سراسر شب، مخيله‌ی ذهنت را با زنی پر می‌‌كنی تا شايد كمی بياسايی! آتش و آرامش؟!

ای شجونی‌ها! گذشت آن روزها  كه «مجنون» كاسه‌ی شكسته‌ی شيرش را  به دلدادگی «ليلی» تعبير می‌كرد. دختران امروز با دست رد به سينه‌ی خاطرخواه زدن، يا محكوم به اسيدسوزی می‌شوند و يا كشته‌شدن به زخم خنجر. فكر نمی‌‌كنيد كه زمان آن فرارسيده تا تلنگری به خود بزنيد و راه و چاره‌ای برای اين همه جنايت و فساد بينديشيد؟ درد ما فقر فرهنگی‌‌ست نه بی‌‌حجابی‌. حجاب مصونيت نيست كه اگر بود اين‌همه تجاوز به نواميس در يك كشور اسلامی نبود. كه اگر بود هر صبح و شام در بلاد كفر، شهوت و فحشا مدار زندگی را از مسير خود خارج كرده بود و ديگر جهان اولی در ميان نبود! كسانی كه پتك حجاب را بر سر زنان می‌‌كوبند به دنبال غيرت نداشته‌ی خود می‌‌گردند، غيرتی كه در دكه‌ی هيچ عطاری يافت می‌نشود، مگر در سيرت پاك هر انسان عدالت‌خواه. كسی كه غيرتش در گرو حجاب زنان خويشاوندش (ناموسش!) است بايد گفت كه مقهور زن است و خود هيچ است و پشيزی ارزش ندارد چه رسد به اين‌كه تاج سری و مامنی باشد برای همسرش؛ كه حافظش هم باشد از نگاه هيز و شهوت‌آلود نامحرمان و كج‌روان طريقت. حجاب مصونيت نيست تنها حربه‌ای‌ست كه مردان سالار بودن‌شان را نشان دهند و يا جسارت و زور و بازويی نشان دهند. همين و بس!

————————-
اين مطلب در وبلاگ «سه راه جمهوري» منتشر و در اين‌جا باز نشر مي‌شود


« سياره عطارد» كاتب و نويسنده‌ي ستارگان، خودش را با نام و ياد اهل قلم آذين بست و هوشنگ، پادشاه پيشدادي ايران در يكي از روزهاي همين ماه، نويسندگان را به رسميت شناخت و از آنان تجليل كرد و مردم، به جشن و پاي‌كوبي پرداختند و آن جشن، رسمي ديرينه شد تا براي پاسداشت و گرامي‌داشت «اهل قلم» جاودانه شود كه نشد!
اي كاش هنوز هم قلم و دوات حرمت داشت و تنها به نامش براي زيور و زينت اوراق سررسيدمان بسنده نمي‌كردند و گلوگاه قلم را نمي‌فشردند تا مبادا تراوشات مغزش را آنطور كه خود مي‌خواهد به روي ورق آورد. 14 تيرماه، يك روز كم از نيمه‌ي ماه، روز «اهل قلم» «نمادی برای تجلیل از صاحبان قلم و نویسندگان»! نيز گذشت.

اما قلمدان افتاد، پرها به هوا خاست و بغض قلم شكست و پهلويش ترك برداشت. نمي‌دانم شايد به ياد شرف، شرف اهل قلم افتاد كه بخاطر همين قلم، دو سال است كه در دخمه‌هاي جمهوري اسلامي محبوس است و محروم از نوشتن. و يا شايد هم براي آوارگي نويسندگان بزرگي چون عباس معروفي گريست و يا احتمالن از اين‌كه شاهد مرگ نويسنده بزرگي چون هدايت بود، عقده‌‌اي گلو گير دامن‌گيرش شد. خلاصه به ياد هر چه و هر كس كه بود، همراهيش كردم. كتابهاي ممنوعه نويسندگان را مرور كرديم و من خاك روي جلدشان را سرمه‌‌ي چشم كردم تا هميشه به يادم بماند كه تجليل از بزرگان اهل قلم در جمهوري اسلامي يعني چه!

در حكومتي كه بايد و نبايدهاي بسياري مانع تراوش قلم مي‌شود، چه بسا ابزاري مي‌شود تنها براي ارتزاق. البته اگر همين هم به مذاق حكومت خوش‌ آيد. سرنوشت و روزگار اهالي قلم، با غم و شادي مردم جامعه هم‌آميخته است. ولي اگر در ايران از اهالي قلم باشي و بخواهي به نان و نوايي برسي و در راهروهاي فرهنگ و ارشاد براي مجوز چاپ و نشر كتاب همچون گويي دست به دست نچرخي، بايد بر هر چه ناملايماتي‌ست در جامعه، چشم بپوشاني و تنها از گل و بلبل بنويسي.

نويسنده كتابهاي كودكان كه باشي،«كودكان كار»، در آن نقشي ندارند زيرا براي روحيه نسل آينده خوش‌آيند نيست. مبادا فكر نوشتن « ماهي سياه كوچولو » را در سر داشته باشي چه اگر قرار به تجليلي هم از نويسنده چنين كتابهايي باشد در بلاد كفر است نه در ايران آزاد اسلامي! يادت باشد در نوشتن كتابهايي براي نسل «جوان» از عقده‌هاي سركوب شده و آرزوهاي جوانان سخن نراني كه بدآموزي دارد، از جنس لطيف «زن» كه سخن مي‌گويي مراقب باش كه گيسوان مواج و ظرافت اندام زنانه را در ذهن و نوشته‌ات ترسيم نسازي كه «زن» در مملكت اسلامي، همچون گوهري‌ست كه هنوز از دل صدف بيرون نيامده تا مبادا دل مردان عصرش را بلرزاند و غيرت‌شان را زير سوال ببرد. همان بهتر است كه او را در ميان نوشته‌هايت، در لابلاي ملحفه‌اي بپيچاني و او را با پيش‌بند در مطبخ، در قالب كدبانويي به تصوير كشي. اگر در زمره نويسندگان مقالات اقتصادي هستي، يادت باشد آمار و ارقام را از دولت «فخيمه» بگيري و همچنين يادت نرود از «مفاسد اقتصادي» و « دست‌هاي آلوده » سخن نراني. و اگر در باب علم مي‌نويسي، از ماهواره ‌اميد حتمن ياد كني و يا اگر …

بله اينگونه‌ است كه در حكومت اسلامي قلم حرمت دارد و براي فكر و انديشه صاحبان قلم ، ارج گذارده مي‌شود بدون هيچ محدوديتي!
راستي تا يادم نرفته بگويم كه اگر اهل قلم هستي لفظ «معظم» را در نوشته‌هايت هرگز از قلم نيندازي!

————
پ.ن:
آثارالباقيه ابوريحان بيروني

در روزگاري‌‌‌‌‌‌‌كه تلخكها جاي دلقكها را گرفته‌اند خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر‌ است!
در ميان اين همه همهمه و هياهو و ضجه زخم‌‌‌‌‌‌خوردگان تاريخ  و صداي نابهنجار سكوت ناپايدار مدعيان حقوق بشر، باز به كنج خلوت خود پناه مي‌‌‌برم و دفتر تاريخ را رقم ميزنم تا شايد از لابلاي اوراق چرك و چروك‌خورده روزگار، خاطره خوشايندي بيابم بلكه تسري باشد براي اين دل آشوب و نا‌اميدم از ناكامي نرسيدن به مدينه فاضله‌اي كه عدالت و راستي در جاي جاي آن موج مي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زند و در لحظه لحظه‌‌‌‌‌‌ي زندگيش معجون عشق و سرمستي را به كام مسافرانش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ريزد و جام اندر جام باده لبخند را به هم‌قطارانش تقديم مي‌كند.

اما افسوس اين دفتر كهنه تاريخ چيزي جز سياهي و تباهي در اين روزگار نشان نمي‌‌‌‌‌‌‌دهد. از صدر تاريخ تاكنون، از همان آغاز هستي با روح پليد شيطاني روبرو مي‌شويم كه منجر به چيرگي قابيليان بر هابيليان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد و تا اين زمان كه هزاران سال ازين نقشه شومي كه ديو تبهكار براي روح لطيف آدميت كشيد مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد همچنان مي‌بينيم كه روسياهي و تباهي را براي نسل بشريت ابدي ساخت و ظلم را جاودانه كرد.

اخبار روزمره را كه دنبال مي‌‌‌‌كنم گوشه‌اي از اين هستي را ساكت و دنج نمي‌‌‌يابم صداي قهقهه‌اي بگوش نمي‌‌‌رسد مگر از برجهاي سر به فلك كشيده شده سلاطين و امرايي كه درد و رنج روزگار و طعم فقر و فلاكت را نچشيده‌اند. آناني كه ريتم موزون قدرت رخصت نمي‌دهد تا صداي حق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبي مظلومان به گوششان برسد و يا شايد هم صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مستانه‌شان از روي ترس و ريا‌‌‌‌ست تا مبادا صداي خرد شدن ستونهاي لرزان قدرت را بشنوند!
چگونه مي‌توانم ديگران را در اين روز با خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي‌كه خبر خوش و مسرت‌‌‌باري از دوستان آزاده دربندمان نمي‌گيرم و يا وقتي صداي اعتراض‌شان را براي دمي‹‹ آزادي›› و ‹‹حقوق اوليه زنداني ››با اعتصاباتشان مي‌‌‌‌‌شنوم !؟ چگونه مي‌توانم دوستانم را با صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي مي‌دانم دوستان آزاده‌‌مان با مرگ دسته ‌و پنجه نرم مي‌كنند و منتظر براي هر لحظه رهسپار شدن به پاي چوبه اعدام آن‌هم به جرم حق‌طلبي  و ايثار و عدالت‌خواهي براي هم‌‌‌‌‌‌‌نسلان‌شان ونه  براي خودشان! چگونه دوستانم را همراهي كنم با خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايم  وقتي‌كه مي‌دانم مادران و پدران پير و سالخورده و همسران و كودكان دوستان آزاده‌مان هر لحظه از عمرشان را با تشويش و اضطراب و دلتنگي و يا در پشت حصار بلند زندانهاي رژيم، روزگار سپري مي‌‌‌‌‌كنند براستي چگونه!؟

ولي در اين بازار آشوب و هراس سياست و زندگي كسي برنده‌‌‌ست كه حرير سفيد اميد و ابريشم سبز صبر و شكيبايي را از صندوقچه دلها بيرون كشد و در انتظار نوعروسان آزادي همچون سروي آزاد محكم و استوار بماند.

وشايد اگر اين روزها سهراب در بين‌مان مي‌‌‌بود به جاي اينكه بگويد ‹‹ و اگر مرگ نبود دستمان در پي چيزي مي‌گشت ›› اينگونه مي‌سرود شعر خود را ‹‹ و اگر خنده نبود لب ما در پي چيزي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشت ››!

تقديم به زنان آزاد انديش ايراني ام كه در بند سنت محصورند.

آري من زنم، يك زن از جنس بهار، بند بند وجودم را از ياسي سپيد آذين بستند تا با عطر وجودم جهاني را معطر سازم و با رقص گيسوانم در باد و ناوك مژگانم در دل شب، سراسر وجود همچون توئي را به لرزه اندازم و نغمه سرايي باشم با لطيف ترين آواها كه طنين انداز زيباترين لاي لاي زمانه باشد در گوشت. و به قول سهراب ‹‹ مادري باشم بهتر از برگ درخت ›› براي ثمره زندگيت.

باشد! غمي نيست. با همه وجود احساسات و وظايف زنانه ام را مي ستايم و در لحظه لحظه زندگيم با خود همراه مي سازم. اما افسوس! كه تو هيچگاه پي به اصل وجودم نبردي و تنها از بعد جنسيتي به من نگريستي و جايگاهم را فقط در گوشه، گوشه تعلقات خود ديدي. ولي بدان كه من به خودم مي بالم كه گذشته از تمام اين ظواهر، روح  و رواني دارم مستقل از آراء و افكار و عقايد تو. سهم من از زندگي با شما مردان روزگار، تنها اين نيست! انديشه اي دارم همچون آب روان، راكد و مسكوت نيستم همچون سنگ، رهروي هستم كه بدنبال راهبري مي گردم. حسي نامعلوم مرا به طرف نور مي غلطاند و روحم را قلقلك ميدهد كه دست به  شيطنت زنم تا وجود نازك زنانه ام را از پس غرور مردانگي تو بيرون كشم و شميم استقلال و آزاديم  را با تمام وجود استشمام كنم.

پس پر و بالم ده، بند از پاي وجودم بگسل، قفسم را بگشاي، بگذار عطر نفسم را پخش كنم، همه را مست كلامم سازم، قلمم را مشكن، من غرق اميدم.با چشمي بينا مرا خوب نظاره كن و در بند اعتقادات منسوخ  و متروك خود محصور مساز، بگذار همپاي تو و يا شايد فراتر از تو قدم در راه آزادي بگذارم و براي احقاق حقم بانگ بردارم.

اگر خوب به جاي جاي جهان بنگري زناني را مي يابي كه چه پر توان  و با صلابت براي آزادي خود و مردانشان قدم در راهي سخت و ناهموار گذارده اند و با گرزي از شهامت و رشادت نام و نقشي فراموش نشدني از خود در تاريخ به يادگار گذارده اند اما بسي جاي اندوه دارد كه نقش شما مردان در همه اعصار و جنبشها نمودي بيشتر دارد. و در نتيجه در اندك زماني حق  و حقوق زنان را به باد نسيان سپرده ايد و حقوقشان را به همان محيط كوچك خانه، محدود و مهدود كرده ايد.

اما اين بار مرا ببين ، ببين كه در پس صداي نازك و دلفريبم نعره اي در دلم دارم كه مي خواهم با تمام  وجودم فرياد برآورم و با اسب آمال و آرزوهايم در دشت  بيرون از خيال و اوهام بتازم. مي خواهم كه مرا، خود من را جلو تر از تو ببينند نه در پس قدمهاي تو، مي خواهم گامهايم را در جايي فرود آورم كه پيش از همه خوشايند روح  و روانم باشد. از اين به بعد، مي خواهم بر صفحه زندگيم نقوشي را طرح كنم، كه طراح و سازنده اش خودم باشم. آري قصد دارم پرنده اي باشم با بالهايي سفيد از عشق و آزادي كه پيام آزادي را براي هم نسلانش قاصدي مي كند. پس رهايم ساز از حصار تنگ و تاريك جهل و سنت و خرافات.

در بگشاي قاصدكهايم را نپران شايد خبري در راه است !

خلق را گر چه  وفا نيست گل من

نه گمان دار كه رفتي و فراموش شدي

تا ابد خاطر ما خوني و رنگين از تو ست

تو هم آميخته با خون  سياوش  شدي

سهراب جان از همان زماني كه پا به عرصه وجود نهادي سهرابي به سهرابهاي شاهنامه مان افزودي و زماني كه قد برافراشتي همچون سروي بلند قامت با گرزي از صلابت و شهامت پا در رزمگاه نبرد بر عليه تزوير و ريا گذاردي و چه رستم وار براي آزاديمان چشم اسفنديار زمان را نشانه گرفتي  و با مي خونينت عجز و ناتوانيشان را در پيشگاه جهان و جهانيان هويدا نمودي وياد ونامت را  براي هميشه در جريده عالم به ثبت رساندي .

سهراب جان با آمدنت چشمان تهمينه را اشك شوق نشاندي و با رفتنت چشم و و دل هزاران تهمينه را سوزناك كردي. ديگر تهمينه براي تولدت كف و داريه نمي زند بلكه با مرواريد چشمانش مزار تو را غبار روبي مي كند و با در آغوش گرفتن مزارت با عطر وجودش تو را عطر آگين مي كند آخر تو خودت مي داني عطر وجود مادر، چيز ديگريست.

سهراب عزيز براي تولدت تهمينه را همراهي مي كنيم و با صدايي بلند كل مي كشيم و هلهله سر ميدهيم و براي آمدنت به يكديگر شاد باش مي گوييم تا به مزدوران زمان بفهمانيم كه سهرابمان نمرده و ياد و نامش تا ابد در تاريخ روزگار به نيكي به يادگار مي ماند و از اذهانمان محو نمي شود

سهراب جان با رفتنت براي هميشه ماندگار گشتي. تولدت مبارك.

 

سرنوشت، تاريخي برايم مقدر كرده است كه در دوره اي از زمان زاده شوم تا همه چيز رنگ و لعاب انقلاب را برايم جلوه گري كند و گويي روح انقلاب و استبداد ستيزي را بر گل وجودم دميده اند كه مرا به تكاپو مي اندازد تا بدانم  اين انقلاب چيست و چگونه پيش مي آيد؟! چگونه و چه چيزي باعث مي شود كه آه از نهاد يك ملت برخيزد و جامعه اي را از حالت سكون  و سستي و رخوت به شورش و اعتراض وادار سازد و انقلابي عظيم در ساختار جامعه بوجود آورد ؟ با نگاهي به سير انقلابها از گذشته اي دور تا زمان حال، از انقلابهاي بزرگي چون انقلاب چين و روسيه، مكزيك، تركيه، ويتنام، كوبا، نيكاراگوئه و انقلابهاي ايران و همينطور وقايع و تحولات اخير خاورميانه پي مي برم كه انقلاب در كشورهاي صنعتي اتفاق نمي افتد بلكه در كشورهاي جهان سوم و در حال توسعه رخ ميدهد.نارضايتي از حاكمان بر اثر فقر و فشار اقتصادي، ظلم ونابرابري اجتماعي، فساد اداري و مالي در دستگاه حاكمه، نا كامي دولت در امور سياسي، فقدان دموكراسي و آزادي، و استثمار عقيده و فرهنگ مردم، فقدان تناسب در ارزشها و فشار و ارعاب بر هر منتقد و آزاديخواهي باعث مي شود تا اقيانوسي از خشم و نفرت از هر قشري به تلاطم درآيد و سونامي را منجر شود كه هيچ چيز نتواند مانع  از خروش خشم مردمي گردد كه ساليان سال خشم خود را فرو خورده اند و نيل به دموكراسي و آزادي را  تنها در يك انقلاب و تحولي عظيم مي بينند و نه اصلاح.

هر انقلابي تنها دگرگوني در ساختار سياسي را در بر نمي گيرد و خواه نا خواه از نظر اجتماعي، فرهنگي و حتي مي تواند از نظرعقيدتي نيز بر ساختار جامعه تاثيرگذار باشد و در واقع مي توان گفت يك رابطه ديالكتيك بين انديشه و تحولات اجتماعي وجود دارد كه باعث خلق گفتمان و انديشه اي نو مي گردد تا همين گفتمان و انديشه، ايدئولوژي را فراهم سازد براي مشخص كردن مسير يك جنبش و اعتراض. چه بسا كه ايدئولوژي ( البته در معناي  خاص خود ) مي تواند اهداف جديدي را در پيش روي افراد ناراضي جامعه قرار دهد و در حول اين ايدئولوژي نظرات و ايده هاي جديد را ارائه دهند و در واقع يك سري اهداف آرماني براي خود طرح ريزي كنند و بر طبق اين آرمانها  عموم جامعه را با خود همراه سازند مردم عامه اي كه آرمان و آرزوهايشان توسط دولت حاكمه برآورده نشده است. ايدئولوژي هر انقلابي بر پيروزي و شكست آن انقلاب تاثير گذار است هرچه اين ايدئولوژي با آرمانهاي آن جامعه نزديك تر باشد پيروزي آن نزديكتر است.

و سرانجام نارضايتي و خشم مردم، شورش و اعتراضي به همراه مي آورد كه دولت حاكمه را ساقط مي كند و مردمي را از استبداد و استثمار حاكمي نجات مي دهد و آينده اي نه چندان روشن بر اثر همين انقلاب براي ملتي به ارمغان گذاشته مي شود كه گاهي بعد از يك انقلاب وضعيت يك جامعه دچار فقر و گسستگي و ناهنجاريهايي اجتماعي بزرگي مي شود و بقاياي رژيم شكست خورده نا امني هايي را براي يك كشور ايجاد مي كنند و يا اگر مردم، دولت نو پا را مطابق آمال و آرزوهايشان نيافتند و دولت، اهداف و آرمان ملت را بعد از به تاج و تخت نشستن به فراموشي سپرده باشد چه بسا كه انقلابي پايدار نمي ماند و ديري نمي پايد تا از نسل همين انقلاب، گروهي دست به  شورش و اعتراض مي زنند و اي كاش كه حاكمان مستبد، هميشه راهي براي اصلاح باقي مي گذاشتند تا مردم را از روبرو شدن با سختيها و مشكلات يك انقلاب باز مي داشتند.