بایگانیِ دستهٔ ‘Uncategorized’

سيد مجتبي مير لوحي ملقب به ‹‹نواب صفوي›› بنيانگذار تشكيلات مسلحانه فدائيان اسلام؛ او كه در مدرسه صنعتي آلمانيها در رشته مكانيك در ايران تحصيل مي كرد، آنجا را رها كرده و برای کار به آبادان ميرود و در شرکت نفت به سوهان کاری مشغول ميشود. پس از آن به نجف رفته به فراگیری دروس دینی مي پردازد.

زمانيكه در آبادان مشغول به كار است، برخورد شدیدی از سوی یکی از متخصصین انگلیسی شرکت نفت با یکی از کارگران صورت مي گيرد که به دنبال آن، نواب کارگران را به اعتراض و اجرای قصاص دعوت مي كند. كه در طي اين جريان با دخالت پلیس و نیروهای نظامی، اعتراضات سرکوب مي شود. نواب نیز فرار کرده و شبانه به وسیله قایق از آبادان به سوی بصره و سپس نجف روانه مي شود. زمانيكه نواب در نجف در محضر مراجع به تحصيل فقه مي پردازد، احمدكسروي، زبان‌شناس و پژوهشگر برجستهٔ ایرانی و از معتبرترين نويسندگان تاريخ انقلاب مشروطيت،جمعيتي را تشكيل داد بنام «با هماد آزادگان».  وی مبلغ «پاک‌دینی» (زدودن خرافات از مذهب) مي شود.در اواخر، نوشته‌های کسروی بسیار تندترميگردد؛ و کتب و نوشتاري حاوی حملات شدید به برخی از شاعران فارسی‌گو، بهائيت، صوفي گري، شيعه و شيخي گري منتشر مي كند. در طي اين جريانات او از سوي مراجع، متهم به الحاد و ارتداد مي گردد. نواب كه داوطلب مبارزه با کسروی بود از نجف به ايران مي آيد، تا او را از دين ستيزي باز دارد. اما پس از چند جلسه بحث و گفتگو او را عنصر بي دين ميداند و كمر به قتل او مي بندد. بالاخره بعد از يك ترور ناموفق كه در 23 ارديبهشت سال 1324 كه شخصن به اين كار اقدام كرده بود در 20 اسفند1324 سيد علي محمد امامي و سيد حسن امامي به همراه 9 نفر ديگر از فدائيان اسلام كسروي رابا ضربات چاقو در كاخ دادگستري ترور كرده و او را به همراه منشي اش به قتل مي رسانند.

در زمان دولت مصدق به مخالفت با  او برمي خيزد. نواب صفوي تأكيد بر اجراء قوانين اسلامي دارد ولي دكتر مصدق، مسأله نفت را مسأله اصلي كشور مي‌داند.ودر زمان دولت او مدتي به زندان مي افتد.در جايي مصدق را ‹‹مصدق كذاب››لقب مي دهد. واينگونه به او خطاب مي كند:‹‹تو ، ای مصدق کذاب ، بیش از پیش چهره کریه باطن خود را به دنیا و مسلمانان نشان دادی.›› ودر سال 1331 براي مقابله با مخالفانش كميته مجازات را زير نظر عبدالحسين واحدي تشكيل مي دهد.

نواب و همرزمانش پس از جدايي از جبهه ملي ايران مشی مسلحانه پیش مي گيرند و در مقاطع مختلف تا پیروزی انقلاب اسلامی، دست به ترور اعضای بلند مرتبه دولت ایران مي زنند. از جمله ترورهاي اين گروه،ترورعبدالحسين هژير وزير دربار محمد رضا شاه پهلوي، سر لشكر رزم آرا نخست وزير ايران مي باشد. همچنين در جريان نهضت ملي شدن نفت، سوءقصدي به جان حسين فاطمي از نزديكان مصدق كردند كه ناكام ماند.
نواب صفوي موسس تشكل فدائيان اسلام به شرح  انديشه هاي خود در قالب كتابي به عنوان ‹‹رهنمای حقایق یا نماینده حقایق نورانی این جهان بزرگ›› مي پردازد. كتاب او كه به مانیفست فدائیان اسلام و مبنای سنت فکری این جریان بدل ميشود از دو بخش تشكيل مي گردد، بخش نخست به شناسايي ريشه هاي مفاسد ايران وجهان و در بخش دوم به طريق اصلاح عموم طبقات پرداخته و همچنين دستورالعملي براي شئون مختلف حكومت و جامعه عرضه داشته است. او در اعلاميه اي  برادری، استقامت و اتحاد را خط کلی جنبش فدائیان اسلام؛ رسیدن به حاکمیت اسلام و قرآن  را هدف اصلی جنبش؛ وشهادت، انتقام وقصاص را روش اصلی مبارزه معرفی مي كند.

فدائيان اسلام در سال 1334 سوءقصد نافرجامي به جان حسين علاء نخست وزيرمي كنند. نواب و اعضاء فداييان اسلام پس از ترور علاء زندگي مخفيانه دارند و مدام در حال تغيير مكان هستند.اسدالله علم براي دستگيري او 30 هزار تومان جايزه تعيين مي كند. و اين در حاليست  كه هيچ كس حاضر به پذيرفتن ايشان نيست تا اينكه آيت‌الله طالقاني ايشان را در منزلش مي پذيرد. اما سرانجام نواب در منزل سيد حميد ذوالقدر شناسايي و دستگير مي شود. محاكمه نواب و فداييان اسلام توسط دادگاه نظامي آغاز شده و سرانجام در تاريخ 25 دي ماه 1334 نواب صفوي، سيدمحمد واحدي، خليل طهماسبي و مظفر علي ذوالقدر به اعدام محكوم مي شوند تلاش همسر نواب در نجات جان ايشان به جايي نمي رسد. حتي  آيت الله خميني به ديدار آيت‌الله بروجردي مي رود، تا اقدام نمايد. ولي در سحرگاه 27 دي ماه 1334 نواب صفوي به همراه يارانش تيرباران مي شوند.

برخي از بازماندگان اين گروه هيئت موتلفه اسلامي را تشكيل مي دهند كه موفق به ترور حسنعلي منصور نخست وزير كشور مي شوند.

— — — — — — — —

پ.ن:

1.فصلنامه دانشگاهی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی شهر و اجتماع

2.فداییان اسلام، تاریخ، ملکرد، اندیشه، سید هادی خسروشاهی

Advertisements

پرده هارا كنار ميزنم. هوا گرفته و مه آلود است. به سختي ميتوان خوبيها و زيباييهاي دنيا را ديد.نفسم منقطع است .هوايي تازه ميخواهم. پنجره را باز مي كنم نفس عميقي ميكشم. صداي گنگ و نا مفهومي مرا به خود جذب ميكند. به دور و برم نگاه ميكنم پاي در ابرهاي تيره ميگذارم. آرام آرام قدم برمي دارم، تا به صدا نزديك شوم. هر چه جلوتر مي روم، صداي همهمه، آشوب، غوغا، بيشتر وبيشتر ميشود. آنقدر زياد، كه گوش فلك را نيز كر ميكند اين همه غوغا وآشوب براي چيست ؟چرا سراسر دنيا را تيرگي فراگرفته است ؟ چرا خوبيها رنگ رخ نشان نميدهند؟

اين تيرگيها و پلشتيها، نشان از حماقت است. و اين ضجه ها و ناله ها صداي تعصبات پوچ و بيهوده است. تعصباتي كه راه را برخرد بسته اند. جهل وخرافه بر همه جا بساط اطعام واكرامش را گسترانيده وبا مهري به نام ايمان ومذهب، آنرا مزين كرده است.

از ميان اين صداها، صداي دختركي حزين، به گوشم آشنا مي آيد دختري كه جانش را  قرباني عقايدش مي كند. او كسي نيست جز ژاندارك، ژان كه در جنگهاي صد ساله با انگلستان، رهبري فرانسويان را بر عهده داشت، در يك دادگاه كليسايي به جرم  اصرار بر دریافت الهام از جانب قدیسین، پوشش مردانه و همچنین، اقدام به فرار از زندان، محکوم و در میدان شهرِسوزانده شد. چندی بعد، در یک دادگاه تجدید نظر «شرافت» وی را مجدداً پذیرفتند. اما ديگر چه فايده، انساني بخاطرعقيده ومذهبش با زندگي وداع كرده بود. قدم فراتر مي گذارم ميشنوم صدايي از مردان به ظاهر تنومند قبيله آزتك ها را ، كه خودرا  قرباني جهل وجهالت مي كنند  ويا شايد  از نظر خودشان پا در مسلخ عشق ميگذارند. كه قربانی کردن انسان‌ها در عقیدهٔ آنها به مفهوم همکاری ضروری انسان و ایزدان است. قربانیان در واقع پیکی هستند که آرمان‌های این قوم را به پیشگاه آفتاب می‌برند و این كار را  از روی سنگدلی و بد طینتی نمي بينند آنها طی مراسمی خاص ،همراه با جشنهای مختلف برای ایزدان خود قربانی مي دهند، و شیوهٔ قربانی کردن انسان، بستگی به ایزدی دارد که این عمل به افتخار وی صورت می‌گيرد.هر چه بيشترچشمانم را باز ميكنم از درك اعمالشان ،عاجزتر مي شوم نمي توانم باور كنم، كه چگونه اين رفتارها با  روح لطيف انسانيت، ميتواند سازگاري داشته باشد؟ تعصب در مذهب ، تا چه حد ميتواند در روح  و وجود آدمي چنان نفوذ كند كه راه، را بر عقل ببندد وچشم، را از ديدن زيبايي عشق به همنوع، محروم سازد. ديگر طاقت گام نهادن به جلو را ندارم. صداي» سلمان تاثیرها «، «منصور حلاجها «و «كسرويها»، صداي شيون و ضجه هاي زنان و كودكان يهودي، مسيحي، مسلمان و …، كه همه بخاطر مذهب و ايمانشان در گوشه اي از اين جهان مورد ظلم واقع شدند، ناي راه رفتن را از من ميگيرد. آرام آرام به عقب بر ميگردم .با خودم مي انديشم، مذهب چيست؟واقعا افيون است؟ يا نوشدارويي است براي التيام دردها؟

بسياري از انديشمندان ونامداران، تعريف خاصي از مذهب دارند. از نظر» ناپلئون»‹‹مذهب ، تنها برای بردگی انسانهاست››. ويا در جايي ديگر ميگويد:‹‹دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن عوام است››. ويا «توماس اديسون» ميگويد:‹‹بحث و جدل کردن با کسى که به جاى تعقل و خردگرایى، دین را انتخاب کرده، مانند تجویز دارو به بدن یک مرده است. دین به طور تام و تمام پوچ و مهمل است››.

. از طرفي ديگر» بنيامين راش،» روان شناس مشهوردر كتابش مي نويسد: «مذهب آن قدر، براي پرورش سلامت روح اهميت دارد که هوا برای تنفس، مذهب به انسان کمک می کند تا معنای حوادث زندگی، مخصوصاً حوادث دردناک و اضطراب‏انگیز را بفهمد. دین به مؤمنان و معتقدان خود می آموزد که چگونه با مجموعه عظیم جهان که پیش از فرد شکل گرفته و قوانین خود را بر او تحمیل می کند، سازگاری یابد. این سازگاری، دلگرمی و خرسندی مطبوعی را در درون و روحیه فرد ایجاد میکند واز نظر»دكتر شریعتی»، بشر امروز به دو دلیل عمده به دین نیازمند است: ‹‹تامین جهان‏ بینی روحانی و ارائه جهت و هدف زندگی››.

بحث و مجادله برسر وجود وانكار مذهب هميشه بوده و خواهد بود. موضوعي كه مرا دچار حيرت و سرگرداني مي كند اين است، چرا كساني كه پايبند عقيده ومذهب هستند و در مذهب آرامش و سكون را طلب ميكنند و در گوش هم كيشانشان نغمه صلح و دوستي سر ميدهند، اين نوعدوستي با روح و وجودشان عجين نمي گردد وكساني را كه از دايره مذهبشان پا فراتر مي گذارند از دايره معرفت و دوستيشان نيز بيرون مي نهند و مهر كفر و الحاد بر پيشانيشان مي زنند. تعصبات كوركورانه، جهل، خرافه، قديس پروري، تمام  اينها باعث ميشود كه حتي از مذهبشان نيز لذتي نبرند ونفرت، جاي عشق را در وجودشان ميگيرد. عقل از جايگاهش رسوخ ميكند وجايش  را به توهم و خيال ميدهد. و فرسنگها از آن آرمان مذهب، كه رسيدن به اوج و كمال نام دارد،  فاصله مي گيرند. مگر در مذهب، عدالت، آزادي،  صلح  وخويشتن داري، آرامش، عزت و برابري را جستجو نمي كردند كه اينگونه بر جان هم نوع خود افتاده اند. آيا هدف از زندگي اين بود؟

قدمهايم را محكمتر برميدارم. پنجره ام را باز ميكنم . به قاب كوچك زندگيم  پا مي گذارم وبا قلمم بر لوح وجودم مي نويسم :

خرد مانند چشم هستي و جان آدمي است و اگر آن نباشد، چگونه جهان را به درستي خواهي گذراند.*

— — — — — — —

پ.ن:*فردوسي

كودكي كه پا به عرصه وجود ميگذارد، همچون لوح سفيد نانوشته ايست، كه فاقد هر نوع خط وخالي ست. و به قول جان لاك، فيلسوف انگليسي، كودكان ذاتا نه خوب هستند و نه بد، بلكه بر اثر يادگيري و تجربه، اين لوح نا نوشته، شكل ميگيرد. كودكان در بدو تولد نه دزدند و نه جاني ونه مجرم ومتهم، آنها نه فيلسوف ودانشمند هستند ونه سياستمدار و شيفته قدرت. چه رسد به اينكه در بدو ورود به اين دنياي پر زر و زور، يك ديكتاتور تمام عيار هم باشند. اما براستي چه شد كه كودكان به اين پاكي و فاقد هر نوع پليدي ، همچون پينوشه و هيتلر ويا بورقيبه و رضا خان و صدام و….شدند ديكتاتوران روزگار ونامشان در تاريخ در فهرست جنايتكاران به ثبت رسيد ؟

ويلهلم رايش در كتاب «روانشناسي فاشيسم توده اي» خانواده را اولين عامل بروز فاشيسم، معرفي مي كند. هر چند كه نمي توان آنرا تنها مبناي ايجاد يك دولت ديكتاتور دانست، اما مي توان بعنوان يكي از مهمترين زير بناهاي اصلي شكل گيري يك شخصيت دانست . اكثر دولتمردان ديكتاتور، از جمله كساني بوده اند كه در دوران كودكيشان به نحوي رنج ديده اند. بطور مثال هيتلر در دوران كودكيش برادرش را بر اثر بيماري سرخك از دست مي دهد و همين اتفاق، تاثير دايمي بر او ميگذارد واعتماد به نفس او را تا حد زيادي پايين مي آورد و او را بسيار كج خلق ميكند. تا جاييكه هيچ وقت با پدر خود سر سازگاري ندارد و همواره با اوبحثهاي طولاني مدت دارد. هيتلر خود در كتاب «نبرد من» اعتراف ميكند كه :«امیدوارم بتوانم چند سال عقب افتادگی که پدرم به من تحمیل کرد را جبران کنم.» ويا رضا خان كه در چهل روزگيش، پدرش را از دست ميدهد وهمراه با مادر، دوران خردساليش را در فقر ميگذراند ويا صدام حسين كه در خانواده اي چوپان به دنيا مي آيد.كه هیچ‌گاه پدر خود را که پنج ماه پیش از تولدش ناپدید شده و یا فوت کرده بود را ندید. کمی بعد، برادر دوازده ساله‌اش، بر اثر بیماری سرطان ميميرد و مادر صدام را، در آخرین ماههای حاملگی ،در اندوه فرو ميبرد. او تلاش ميكند جنین خود را سقط کرده و خود را بکشد. پس از تولد صدام، از نگهداریش سر بازميزند. صدام تا سه سالگی در خانوادهٔ دایی‌اش، خیرالله طلفاح به سر ميبرد. مادرش، صبحه طلفاح المسلط، بار دیگر ازدواج ميكند پس از بازگشت صدام ،نزد مادر، ناپدریش رفتار خشنی با او دارد. او مرد شیادی بود و صدام را مجبور به دزدی مرغ و گوسفند می‌کرد. پس خانواده ومحيط مي توانند زير بنايي باشند براي ايجاد شخصيتي خشن وسركوبگر.

اگر مطالعه اي داشته باشيم بر شخصيتهاي ديكتاتور مآب ميبينيم كه از جهات زيادي به يكديگر شبيه هستند. همگي آنها سعي دارند نوعي پرستش شخصيتي فراگير، براي خود در بين مردم بوجود آورند ودر واقع از نظر من، يك نوع خودشيفتگي . هزاران تصویر، پوستر، مجسمه و نقاشی دیواری در گوشه و کناركشور نصب ميكنند. چهرهٔ آنها را می‌شود، روی ساختمانهای اداری، مدارس، فرودگاه‌ها، مغازه‌ها و اسکناسها ديد.»صدام  حسين» گاهی در لباس اعراب بدوی، گاهی در لباس‌های سنتی کشاورزان عراقی (که خود در هنگام کودکی به تن می‌کرد) و حتی گاهی در لباس کردها ظاهر می‌شد.  برخی اوقات خود را به شکل یک مسلمان مؤمن در می‌آورد و با عمامه و ردا به سوی قبله نماز می‌خواند و در مقابل، گاهی اوقات لباس‌های غربی به تن می‌کرد، عینک دودی به چشم می‌زد و تفنگی را روی شانهٔ خود نگه می‌داشت.ودر واقع تمام اين رفتارها ، براي عوام فريبي بود.

تمام خودكامگان از آزادي انديشه و وجود احزاب ،گريزان بودند و هستند. «هيتلر»،دموكراسي ، پارلمان و احزاب را عامل عقب افتادگی و انحطاط می دانست. و مدعی بود به جای استفاده از این سیستم، از طریق سخنرانی‌های مهیج، به طور مستقیم با مردم ارتباط، برقرار می کند ويا براي نابودي رقباي سياسي اش، از ترور شخصيت استفاده ميكرد و همواره،باراني از دروغ وتهمت رابوسيله رسانه هاي جمعي، بويژه راديو وروزنامه بر سر رقبايش مي ريخت و از نظر سياسي، آنها را نابود ميكرد. چنين حاكماني از كوتاه مدت بودن حافظه مردم وتلقين پذيري آنها آگاهند.با وعده هاي  فريبنده وبلند پروازانه، به مقام مي رسند اما هيچگاه ،هیچ ارزشی حتي برای پیمانها ،به ویژه پیمانهای بین‌المللی، قایل نيستند و بارها این پیمانها را رسما زیر پا ميگذارند و پیمانهای بین‌المللی و جامعهٔ ملل را نیز به تمسخر می گيرند.» حبيب بورقيبه» ديكتاتور كهنسال تونس در پاسخ به پرسش خبرنگار، مبنی بر این که سیستم حکومت او در تونس چیست؟ گفته بود: «سیستم دیگر چیست؟ در تونس سیستم یعنی من!»

از نظر»مانس اشپربر» از پیشگامان روانشناسی سیاسی، جباران ،بیمارانی هستند که بیماریشان در هیاهوی توده ها، برای خودشان و برای دیگران مخفی می ماند و به همین علت، فرصت درمان نیز از آنها ستانده می شود.آري جباران وديكتاتوران همگي دچار بيماري هستند،كه به تدريج دچار ساديسم شده اند و چه بسا كه در مراحل بعد دچار مازوخيسم  شوند. مثل هيتلر كه فرجامي جز خودكشي نداشت.

آيا تاكنون از خود پرسيده ايم ،بنيانگذار آموزش نوين ،در ايران و كسي كه ما را از چاه جهل وبيسوادي بيرون كشيده است، كيست؟

در دوره اي كه جهل وخرافات گريبانمان را گرفته و تنها علم ودانش در مكتب خانه هايي است كه مدرسين آن با آموزش نوين، سر ناسازگاري دارند و رواج آنرا بر خلاف شريعت و يك نوع تهاجم فرهنگي بشمارمي آورند،فرهنگي كه از اروپا به كشورمان رسوخ كرده وچه بسا باعث نابودي و اضمحلال اسلام عزيزمان ميگردد ،غافل از اينكه از مسلماني فقط نامش را به يدك ميكشند در حاليكه خدا در قرانشان توصيه زيادي دارد به علم ورزي ،تا جايي كه شعارشان است:

زگفتار پيغمبر راستگوي                                زگهواره تا گور دانش بجوي

اما آنها علم ودانش را فقط علوم مذهبي مي دانند وبس. افرادي را كه در پي كسب علوم ديگر هستند، ملحد وكافر ميدانند. در اين دوراني كه حماقت و تحجر، بزرگ و كوچك را در دامان خود پرورش ميداد كسي مي بايست باشد تا در برابر ملايان زمان ،قد علم كند وگرد ناداني را از رخسار اين مردم بزدايد و از زير سلطه كاسبان مذهب ،نجات دهد و او كسي نبود ، جز حسن رشديه.

ميرزا حسن تبريزي مشهور به رشديه ، موسس مدارس جديد ،در تبريز وتهران بود. او كسي است كه خود در خانواده اي مذهبي پا به عرصه وجود گذاشت و در مكتب پدرش ،كه خود مجتهد بود، پرورش يافته و از ديگر علماي آن زمان كسب علم نمود تا جايي كه خود نيز از وعاظ آن زمان بشمار آمد.

اما حسن رشديه با توجه به هوش و استعدادي كه داشت، و همينطور بر اثر يك تحول روحي، در همين مقام وموقعيت متوقف نشد. او كه در زمان مظفر الدين ميرزا اختلاف طبقاتي را در ميان مردم تبريز ميديد، بشدت رنج ميبرد. در آن زمان سه روزنامه فارسي زبان ، در خارج از ايران به نامهاي حبل المتين،اختر و ثريا منتشر وبه صورت پنهاني به تبريز فرستاده مي شد كه ميرزا حسن ،علاقه وافري به خواندن آنها داشت .خواندن اين مطالب براي ميرزا حسن، فاش ساخت كه نابساماني وضع مردم، از استبدادي است كه بر آنها سايه افكنده.

حسن رشديه رداي روحانيت را از تن بدر مي كند و روانه بيروت ،استانبول و مصر مي شود وآموزگاري آموزش نوين را مي آموزد ودر بيروت ، سبك نوين آموزش الفبا ودروس جديدي همچون، حساب وهندسه ،تاريخ و جغرافيا را فرا ميگيرد. ناصر الدين شاه  او را در زماني كه در تفليس مشغول تدريس مي باشد ،مي بيند و از او دعوت مي كند تا در ايران آموزش نوين را ايجاد كند. اما بدخواهان، مانع اجراي اين دستور شاه شدند و شاه را پشيمان كردند. اما در سال 1268 هجري شمسي در زادگاهش تبريز، در مسجدي، مدرسه اي به شيوه جديد راه اندازي كرد اما گروهي از روحانيان برآشفتند و متحجران ،زنگ مدرسه او را ناقوس كليسا ناميدند و كساني را كه در اين مدارس ،درس مي خواندند را ملحد و كافر دانستند .ميرزا حسن كه مردم زمان خود را به خوبي مي شناخت، سعي كرد آنها را آرام كند و حتي به جاي زنگ ،از شعري كه خود سروده بود بعنوان زنگ استفاده ميكرد كه يكي از دانش آموزان آنرا بلند مي خواند:

هر آنكه در پي علم ودانايي است                            بداند كه وقت صف آرايي است

اما باز هم طلاب بر نتافتند و وي را تكفير و مدرسه او را خراب كردند تا جاييكه بسياري از دانش آموزان را زخمي كردند و جالب اينكه، حسن رشديه مي خنديد ومي گفت:

‹‹اين جاهلان نمي دانند كه با اين اعمال نمي توانند، جلوي سيل بنياد كن علم را بگيرند، يقين دارم كه از هر آجر اين مدرسه، مدرسه ديگري بنا خواهد شد، من آنرا اگر زنده باشم ،خواهم ديدم››

زماني كه امين الدوله پيشكار آذربايجان شد، وي را حمايت كرد و دوباره در تبريز، مدارس را بر پا كرد و زمانيكه او به تهران رهسپار مي شود،رشديه نيز به همراه ايشان به تهران مي رود ودر آنجا مدارسي به نام مدارس رشديه بنيانگذاري مي كند.

اما در تهران نيز وضع به همين منوال بود ،تا جايكه در مجلسي كه خود رشديه تدارك ديده ،تا از نتايج  كار خود براي علما بگويد، به گفته خود حسن رشديه:

«يكي از آقايان كه مقامش عالي تر از لياقتش است،خودداري نتوانست، گفت: اگر اين مدارس تعميم يابد ،يعني همه مدارس مثل اين مدرسه باشد، بعد از ده سال يك نفر بي سواد پيدا نمي‌شود. آنوقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد، معلوم است. علما كه از حرمت افتادند، اسلام از رونق مي‌افتد… صلاح مسلمين در اين است كه از صد شاگرد كه در مدرسه درس مي‌خوانند يك دو تا شان ملا و با سواد باشند و سايرين جاهل و تابع و مطيع علما باشند.»

29 آذر سالگرد وفات اين انديشمند بزرگ است. بزرگي كه ياد و نامش در بين مردم ما بسيار كمرنگ است. او پدر فرهنگ جديد ايران است .در جايي خواندم كه نامش در تاريخ آموزش و پرورش ايران ،جاودانه ماند. وحال از خود مي پرسم: آيا به راستي ياد و نامش را تاكنون ارج نهاده ايم؟