مبارزان استوار سوری
موج برخاسته از  سرکشی مردمان از زیر یوغ بندگی ظالمان، با گذر از ایران و تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین،  امروز قدرتمندتر و عظیمتر،  به کاخ حاکمان سوریه رسیده است.  گویی که این موج سرکش سر ایستادن ندارد و مشعل آزادیخواهی دست به دست گشته و اینک بر فراز دستان شما مردمان سوریه قرار گرفته است. مشتان گره کرده و اراده با شکوهتان و پایداری سرسختانه تان  به رغم شدت سرکوبها و خونریزیهای دستگاه فاسد و سرکوبگر حاکمان سوری، تحسین ایرانیان و جهانیان را برانگیخته است.
آزادیخواهان ایران نیز که خود ذیل لوای پرچم سبز مبارزه، به فردای آزادی چشم امید بسته اند، از روز نخست کنجکاوانه و مشتاقانه مبارزه شما مردم سوریه را دنبال می کنند و پیروزی تان را به آرزو نشسته اند و خود را در خشمها و هیجانها و امیدهایتان شریک می دانند. دریغ که آن سوی میدان، حاکمانی نشسته اند که قلب های مرعوبشان مانع از درک حماسه حضور مردم می شود و از هراس فرو ریختن بنای استبدادشان حکم به خونریزی می دهند و بر موج خروشان مردم شمشیر می کشند و نمی دانند که  موجهای بلندتر که از پی می آیند به مراتب ویرانگرترند.
برای هر ملت، روزی فرا می رسد که شرافت و سربلندی خویش را در بوته آزمایش می بیند و برای پاسداری از آن ناگزیر به قیام می شود. حماسه ای که شما مردم سوریه به تصویر کشیده اید حماسه ای آشنا برای ما مردم ایران است. در هر خبری که از زیر شدیدترین فشارها و سانسورها به دست ما می رسد و در هر فیلمی که از آماج رگبار مسلسلهای نظامیان سوری به تصویر کشیده می شود، داستان مبارزه خود را می بینیم. همین همداستانی است که جنبش های آزادیخواهی منطقه را در کنار هم می نشاند و جباران و حاکمان سرکوبگر را در جبهه مشترک قرار می دهد. حاکمان همدست منطقه، امروز در سرکوب مردم  منافع  مشترک پیدا کرده اند و  در جنایت،  یکدیگر را همراهی می کنند. یکی دستگاه تبلیغ و دیپلماسی اش را مامور می کند که قتل شهروندان مبارز را مشروع جلوه دهد و آزادیخواهان را به عنوان فتنه گران و آشوبگران جلوه دهد و دیگری لشکر سرکوبش را به همراهی در جنایات  گسیل می دارد؛ یکی لشکر سرکوب به بحرین می فرستد و دیگری جوخه های امنیتی اش را به سوریه. اوج این نمایش های فریبکارانه آنجاست که  مدعیان رهبری مسلمین جهان از تریبون نماز جمعه تهران برای مردم مصر خطبه می خوانند و برای مردم فلسطین جامه می درند و در همان حال کشتار سوریان را مشروع اعلام می دارند. این ادامه همان توهم  مالیخولیایی است که اجازه می دهد بر مسند خداوندگاری تکیه زنند و بدین سان  بی محابا درباره جان افراد به قضاوت بنشیند و یکی را شهید بخوانند و دیگری را فتنه گر. از همین روست که امروز سیاهی چهره شان هویدا شده و تایید جنایتهای شرکای سیاسی  و همدستی شان با ظالمان منطقه، طشت رسوایی شان را  بر زمین انداخته است.
تحولات اخیر منطقه حداقل حسنش این بوده که پرده از چهره نفاق آلود حکومت هایی که پشت دفاع از فلسطینیان و مخالفت با اسراییل پنهان شده اند و مسایل اعراب فلسطین را در هیاهوی تبلیغاتی وجه المصالح اهداف شوم خود کرده اند تا مشروعیتی کاذب برای خود و حکومت نامشروعشان ایجاد کنند برداشته است. مگر می توان همزمان هم مدعی دفاع از حقوق ملت فلسطین بود و هم به کشتار مردمان کشور خود دست زد؟ مگر می توان با موضوع حقوق بشر با استاندارد های دوگانه برخورد کرد و آدم کشی در فلسطین را محکوم کرد اما کشتار در کشور تحت حکومت خود و یا در کشورهای مشترک المنافع را جایز برشمرد؟ این ترفند دروغین حکومت های خودکامه کشورهای عربی از یک سو و هیاهوی تبلیغاتی حکومت مستبد ایران برای بهره برداری سیاسی از اوضاع آشفته فلسطینیان از سوی دیگر، قطعا از این پس نمی تواند موجبات فریب مردم منطقه را فراهم آورد.
سوای عملکرد غیرقابل دفاع حکومت نامشروع و کودتایی ایران، ریخته شدن خون مبارزان سوری، براستی به جان آزادیخواهان ایرانی ناگوار آمده است. ایمان داریم که  به مدد پایداری مردمان ، بیرق ظلم برچیده خواهد شد و کاخ لرزان استبداد در برابر شکوه حضور مردم فروخواهد ریخت.  خون آزادیخواهان سوری، فرش قرمزی خواهد شد برای قدوم مبارک آزادی . این سان که شما  ملت سوریه پرچم مبارزه را  با صلابت در دست  گرفته اید، و اینچنین پرغرور در اهتزازش پایمردی می کنید، دیر نباشد که بیرق  پیروزی را بر قله سعادت برافرازید. بدانید و آگاه باشید که در این راه آرزو و دعای خیر آزادیخواهان جنبش سبز  ایران، بدرقه راهتان خواهد بود.
جمعی از وبلاگ نویسان سبز

———————————————————————

  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس spinooza56@gmail.com  ایمیل نمایید.

خبر‌چينان تاريخ پيغام ما را به كوفيان برسانند كه ما نيز، در بي‌وفايي به عهد، كم از آنها نداريم!

چقدر اين‌ روزها كلمه ‹‹ جنبش ›› برايم غريب است جنبش را معمولا براي نشان دادن حركت و تكاپو‌ بكار مي‌برند اما آيا حركت و تكاپويي هست!؟ اين‌روزها چه خبري از اين به اصطلاح ‹‹جنبش ›› من و تو را به حركت واداشت!؟ اصلا خبري هست!؟ حقيقت داشت خامنه‌اي در بدو تولد ‹‹ يا علي ›› گفت!؟ چقدر لذت بخش بود وقتي‌كه حداديان طبل رسوايي ‹‹ شعيب بن صالح ››زمان را مي‌نواخت! يادتان هست چند هفته پيش چه داستاني نقل محافل‌مان بود!؟ درست است همان داستان خر و كدوي  مولوي را مي‌گويم به پيشنهاد جنتي پير خرفت كه از افاضات گوهربارشان در نمازجمعه بود. وه! كه چقدر اين ادبيات سكسواليته در سياست‌مان به ما مي‌چسبد و باعث نزهت روح و روان‌مان مي‌گردد! راستي نزاع خامنه‌اي و احمدي‌نژاد به كجا رسيد؟ بين مصلحي و احمدي‌نژاد صلح و آشتي‌‌‌كنان برقرار شد؟ از عروسي شاهزاده ويليام چه خبر؟ بوسه شاهزاده بر لبان نوعروسش بر بلنداي ايوان كاخ چه شيرين و حيرت‌انگيز بود! چقدر اين‌روزها گفتيم و خنديديم اصلا مگر من و تو دردي هم داشتيم كه برايش بگرييم! بله درست است به همين سادگي ما را از خودمان، از عزيزانمان، اهدافمان غافل كردند!

غم و گلايه‌ام از گراني قوت و نان نيست، از به بند كشيدن احساسات و عواطف‌مان است، گلايه‌ام از به انحصار درآمدن عقل و درك‌مان در كف كودتاچياني‌ست كه فهم و شعور من و تو را همچون گويي حيران و سرگردان ملعبه‌اي ساختند براي پيش‌برد اهدافشان و من و تو همچنان شاد و سرمست از جنگ و نزاع بين دو قدرت و در اين بازي مضحك، من و تو اندك مجالي نمي‌يابيم تا راهي براي نيل به اهدافمان بيابيم.

البته در اين چند روز در لابلاي اين اخبار كذايي جنگ قدرت، اخباري هم از زندانيان سياسي ديده مي‌‌‌‌شد كه: محمد نوري‌‌‌‌‌زاد بيش از چهل روز است كه در اعتصاب غذا بسر مي‌برد آنهم با مشكلات جسمي كه دارد و زندانيان سياسي زندان گوهردشت دوره سوم اعتصاب غذاي خود را آغاز كردند آنهم تنها براي بدست آوردن حقوق اوليه يك زنداني، دختر رسول بداقي مي‌‌گويد: سه ماه است كه حق ملاقات حضوري و تماس تلفني را از پدرم گرفتند، مادر حسن جولاني مي‌ گويد: بيش‌ تر از پنج، شش ماه است كه از پسرم خبري ندارم و عبدا… رمضان‌زاده تحت شديد‌‌ترين شكنجه‌هاي روحي رواني قرار دارد و اخبار از ضرب و شتم همسر و برادر ايشان در دادگاه انفلاب حكايت دارد و مهدي محموديان علي‌رغم شرايط وخيم جسماني همچنان از حق مرخصي استعلاجي پزشكي محروم است و يا …
سيامك پورزند خودكشي كرد و بقول دخترش لي‌لي پورزند ‹‹ اين مرگ، مرگي بود اعتراضي و در كمال قدرت و اراده ››، عزت ا… سحابي در بستر بيماري در بيمارستان دستانش انتظار هاله عزيزش را مي‌كشد تا گرماي وجود هاله‌اش به رگهاي بي‌رمق و ناتوانش روحي تازه بخشد اما دادستان در نهايت شقاوت و بي‌رحمي تاكنون اجازه اين ملاقات را صادر نكرده است.

كلاهتان را قاضي كنيد تا ببينيد كدام‌يك از اين خبرها نمود بيشتري برايمان داشت، اخبار نهاد حكومت و يا زندانيان سياسي!؟ گويا اين كودتاچيان خيلي خوب توانسته‌اند من و تو را در برابر اين اخبار ناگوار واكسينه كنند كه با شنيدنش حتي ديگر كك‌‌مان هم نگزد و دست آخر، زياد كه احساسات به خرج دهيم آهي از نهاد بركشيم و زياد هم كه بخواهيم تكاني به خودمان بدهيم تا از اين ماز پيچ در پيچ  لعنتي، رهايي يابيم، باز سراغ شطرنج نهاد حكومتي رفته و سر بر زانوي تفكر مي‌‌نهيم تا ببينيم كه كداميك از طرفين اگر كيش و مات شوند سود و منفعتي براي ‹‹ جنبش سبزمان ›› دارد تا شايد، از پس مانده‌هاي سياست چيزي نصيب‌مان شود و بتوانيم از سر خوشه‌چيني و ريزه‌خواري اين خوان گسترده، به ثروت آزادي دست يابيم اما دريغ از يك جو همت و غيرت، براي رهايي از بند ظلم و جور!

نگاهي به نامه‌هاي تاج‌زاده عزيز بيندازيم كه با وجود سخت‌ترين شرايط، دست از مطالباتش نكشيده و شريعتمداري را به مناظره مي‌‌‌‌‌‌‌طلبد. شجاعت و ايثار را در پيام اسانلوي عزيزمان بيابيم كه از سر درد و با تمام وجود اعلام مي‌كند كه:‹‹ امسال هم‌بسته با ديگر مردم مخالف با ديكتاتوري براي رسيدن به آزادي و دمكراسي خيال خود را به ميدان‌‌‌‌ها و خيابانها مي‌فرستم ››. اميدواري را از پيام دو معلم سبز دربند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان عبدا… مومني و محمد داوري بياموزيم كه خواست خود را قدم نهادن در كلاس درسي مي‌دانند كه درس نخستش ‹‹ آزادگي و آزادانديشي›› باشد …

براستي كه گذر زمان بر من و تو چه كرد كه اين‌گونه بي‌خيال و بي‌درد شده‌ايم! نزديك به سه ماه است كه از حصر رهبران جنبش مي‌گذرد و من در تب و تاب و دل‌‌نگران تكرار تاريخ دوباره زندگي آيت ا… منتظري براي رهبران جنبش و تكرار تاريخ دوباره زندگي امير عباس انتظام و مهندس سحابي‌ براي زندانيان سياسي!
برخيزيم نگذاريم كه تاريخ طبل بي‌عاري و بي‌‌وفايي به عهدمان را به گوش جهان و جهانيان براي قرنهاي متمادي بنوازد و نام‌مان  به بي‌عاران روزگار، در تاريخ ثبت شود. حقيقتا بياييد تا همراه شويم و بينديشيم كه چه بايد بكنيم!؟

اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید
جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.

حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.

امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.

میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.

انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.

لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

————————————————————-
•  آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از اینجا دنبال نمایید.
•  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به  ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

در روزگاري‌‌‌‌‌‌‌كه تلخكها جاي دلقكها را گرفته‌اند خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر‌ است!
در ميان اين همه همهمه و هياهو و ضجه زخم‌‌‌‌‌‌خوردگان تاريخ  و صداي نابهنجار سكوت ناپايدار مدعيان حقوق بشر، باز به كنج خلوت خود پناه مي‌‌‌برم و دفتر تاريخ را رقم ميزنم تا شايد از لابلاي اوراق چرك و چروك‌خورده روزگار، خاطره خوشايندي بيابم بلكه تسري باشد براي اين دل آشوب و نا‌اميدم از ناكامي نرسيدن به مدينه فاضله‌اي كه عدالت و راستي در جاي جاي آن موج مي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زند و در لحظه لحظه‌‌‌‌‌‌ي زندگيش معجون عشق و سرمستي را به كام مسافرانش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ريزد و جام اندر جام باده لبخند را به هم‌قطارانش تقديم مي‌كند.

اما افسوس اين دفتر كهنه تاريخ چيزي جز سياهي و تباهي در اين روزگار نشان نمي‌‌‌‌‌‌‌دهد. از صدر تاريخ تاكنون، از همان آغاز هستي با روح پليد شيطاني روبرو مي‌شويم كه منجر به چيرگي قابيليان بر هابيليان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد و تا اين زمان كه هزاران سال ازين نقشه شومي كه ديو تبهكار براي روح لطيف آدميت كشيد مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد همچنان مي‌بينيم كه روسياهي و تباهي را براي نسل بشريت ابدي ساخت و ظلم را جاودانه كرد.

اخبار روزمره را كه دنبال مي‌‌‌‌كنم گوشه‌اي از اين هستي را ساكت و دنج نمي‌‌‌يابم صداي قهقهه‌اي بگوش نمي‌‌‌رسد مگر از برجهاي سر به فلك كشيده شده سلاطين و امرايي كه درد و رنج روزگار و طعم فقر و فلاكت را نچشيده‌اند. آناني كه ريتم موزون قدرت رخصت نمي‌دهد تا صداي حق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبي مظلومان به گوششان برسد و يا شايد هم صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مستانه‌شان از روي ترس و ريا‌‌‌‌ست تا مبادا صداي خرد شدن ستونهاي لرزان قدرت را بشنوند!
چگونه مي‌توانم ديگران را در اين روز با خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي‌كه خبر خوش و مسرت‌‌‌باري از دوستان آزاده دربندمان نمي‌گيرم و يا وقتي صداي اعتراض‌شان را براي دمي‹‹ آزادي›› و ‹‹حقوق اوليه زنداني ››با اعتصاباتشان مي‌‌‌‌‌شنوم !؟ چگونه مي‌توانم دوستانم را با صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي مي‌دانم دوستان آزاده‌‌مان با مرگ دسته ‌و پنجه نرم مي‌كنند و منتظر براي هر لحظه رهسپار شدن به پاي چوبه اعدام آن‌هم به جرم حق‌طلبي  و ايثار و عدالت‌خواهي براي هم‌‌‌‌‌‌‌نسلان‌شان ونه  براي خودشان! چگونه دوستانم را همراهي كنم با خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايم  وقتي‌كه مي‌دانم مادران و پدران پير و سالخورده و همسران و كودكان دوستان آزاده‌مان هر لحظه از عمرشان را با تشويش و اضطراب و دلتنگي و يا در پشت حصار بلند زندانهاي رژيم، روزگار سپري مي‌‌‌‌‌كنند براستي چگونه!؟

ولي در اين بازار آشوب و هراس سياست و زندگي كسي برنده‌‌‌ست كه حرير سفيد اميد و ابريشم سبز صبر و شكيبايي را از صندوقچه دلها بيرون كشد و در انتظار نوعروسان آزادي همچون سروي آزاد محكم و استوار بماند.

وشايد اگر اين روزها سهراب در بين‌مان مي‌‌‌بود به جاي اينكه بگويد ‹‹ و اگر مرگ نبود دستمان در پي چيزي مي‌گشت ›› اينگونه مي‌سرود شعر خود را ‹‹ و اگر خنده نبود لب ما در پي چيزي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشت ››!

زندگي من همانقدر غير طبيعي، نامعلوم و باورنكردني ميآيد كه نقش روي قلمداني كه با آن مشغول نوشتن هستم. گويا يك نفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده. اغلب به اين نقش كه نگاه مي كنم مثل اين است كه بنظرم آشنا ميآيد شايد براي همين نقش است… شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي كند.

 

 

در زندگي زخمهايي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورد و مي‌تراشد.
آنروز كه صادق هدايت اين جمله روان و زيبا را نوشت خود نمي‌دانست كه خالق قلمي ماندگار و اثري به ياد ماندني و بزرگ شده است و نهال ادبيات مدرن را در ايران مي‌كارد و سالها پس از مرگش او را در زمره نويسندگاني بزرگ و روشنفكر جاي مي‌دهند. تا جاي كه ‹‹اسلامي ندوشن ›› بوف کور را تاريخچه ايران و نماد سير نزولی آن و بيانگر برخورد ميان سنت و تجدد و هدايت را زاييده دوران بحرانی ايران دانست و گفت:‹‹ هدايت پايه گذار داستان تحليلی در ايران است که با توجه به مسايل روانی و روانشناسی، مسايل اجتماعی را در داستان هايش مطرح کرد و توانست زبان تحليلی استدلالی را به کوچه و بازار بياورد››.

شرح حال نوشتن، براي نويسنده‌‌‌‌‌‌اي  كه از تظاهر و خودنمايي به دور است سخت و دشوار است و اما هدايت شرح حالش را خود اينگونه مينويسد:
‹‹ من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقه خوانندگان‌ست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانه‌‌‌‌‌ي زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچه‌‌ي چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیده‌‌‌‌‌‌‌ي خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلن اندازه‌ي اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکته‌ي برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازده‌ي بی مصرف قضاوت محیط درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد››.

اين شرح حال تنها مي‌‌تواند تراوش قلم يك انسان خاضع و فروتن باشد. انساني كه هيچ توهمي نسبت به خود ندارد و از فخر فروشي و خود بزرگ بيني بيزار است. فردي كه هميشه به افراد فاخر و خودبين با نگاه تحقير و تمسخر مي‌‌‌‌نگرد و طبع و قريحه اي بلند در انتقاد كردن بدون هيچ ترس و واهمه‌‌‌‌‌‌اي از سرزنش نكوهش‌‌كنندگان. هدايت با نگاهي عميق و تيز بينانه محيط اطراف را مي‌‌‌‌‌‌كاود و براي شكستن تابوها ذره اي درنگ نمي‌‌‌‌‌‌‌‌كند. او رنج و درد كودكان رها شده در كوچه و بازار، آه و ناله زنان مجروح از تيغ تعصب و سنت را مي‌‌فهمد و با نگاهي نو فارغ از سنت و تعصب با رنج و تعب  زنان همراهي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌كند و سعي در افشاگري  چهره مزور و رياكار مردان متعصب، ولي بي بند و بار دارد. و حتي با حيوانات همدردي مي‌‌‌‌‌‌‌كند تا جايي‌‌‌‌‌كه براي نخستين‌بار حيوان دوستي را در فرهنگ نوشتاري وارد مي‌سازد.

و چه زيبا ‹‹محمد سپانلو›› در مورد جايگاه هدايت در ادبيات ايران مي‌نويسد: ‹‹اين اشراف زاده فرنگ رفته، متخصص زندگي پست ترين طبقات اجتماعي مردم بود…شبح هدايت همه جا رفت و آمد داشت. يك نفر كه تا زنده بود، در جامعه چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي نيمه بسته و خوابناك، هميشه چشمهايش را به تمام و كمال در جستجوي اشباح انسانيت گشوده بود. مشاهده گري كه ظاهرا بي‌طرف مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمود ولي گويا نوشته هايش نفرين شده بودند››.
و اسلامي ندوشن او را در رديف استعدادهاي بزرگي همچون نيچه ،شوپنهاور،نروال و كافكا قرار مي‌دهد.

در مورد هدايت سخن گفتن و نوشتن قلمي ژرف و عميق مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد كه  متاسفانه بيش از اين در حد قد و قواره قلم قاصر و ناتوان نگارنده نيست. فقط مي‌‌‌‌‌‌توانم بگويم كه افسوس! هدايت چه در زمان زيستن وچه پس از مرگ به‌خاطر افكار و عقايد خود آن هم در جامعه اي سنتي و مذهبي، مورد نكوهش بسياري قرار ميگيرد اما بسي جاي خوشحالي‌ست در اين نيم قرن اخير، آثار آن انديشمند والا جاي خود را در بين نسل جوان پيدا كرده است ويا بهتر است كه بگويم فكر و انديشه هدايت براي اين نسل نمود يافته است و به آثار او فارغ از تعصب نگريسته مي‌شود هر چند كه تيغ سانسورخانه جمهوري ملاپرور آن‌قدر تيز است كه دست هر چاپگر آثار هدايت را قطع مي‌كند. اما باز هم اگر در پياده‌روهاي حزن‌انگيز انقلاب گام برداريم تنها بوي هدايت است كه به مشام مي رسد و روح هدايت است كه در جاي جاي آن پر مي كشد. آري… جاي هدايت در ميان دست‌فروش هاي انقلاب است تا مشتاقانش دزدكي و با ترس‌و‌لرز در پي خريد آثارش باشند.

پ.ن

روزها از محمد علي اسلامي ندوشن
ايران امروز، مقاله محسن حيدريان
مجله دنياي سخن

حقوق بشر عادلانه ترين مفهوم براي سياست‌مداران اعصار در جامعه بشريت و يا بهترين حربه براي حفظ قدرت در بين كشورها!؟

تا وقتي كه زمامداران حكومت تنها به حفظ قدرت مي‌انديشند در جايي كه منافع ‌شان هم سو با حكام ظالم يك كشور باشد حقوق بشر معنايي ندارد و خواسته ها و مطالبات و اعتراضات مردم و يا عقايد و انديشه‌شان بر گرفته شده از نيات پليد مزدوران خارجي ست كه در صدد نابود ساختن يك نظام برآمده‌اند، نظامي كه بر گرفته شده از آراء مردم است و معترضان، اغتشاشگراني بيش نيستند كه توسط گروهي مزدور، اجير شده‌اند براي پياده كردن مقاصد پليدشان!

در اين ميان، بايد كمر همت را بست و براي شروع اعمال خشونت، نيت قربت الي الله به جاي آورد و با ارسال نيرو و سلاح و تجهيزات جنگي به كمك لشكر مظلوم و بي‌دفاع نظام حاكم رفت و معترضين را با فجيع‌ترين خشونتها سركوب كرد. معترضان در اين موقع ديگر حقوقي ندارند و اصلا حق اعتراضي نداشته اند چرا كه همه چيز روبراه و مهياست براي آسايش مردم يك جامعه!

سياست دو گانه ايران، اعراب، آمريكا، روسيه ، چين و كشورهاي اروپايي در مقابل اعتراضات مردم ليبي و ديگر كشورهاي منطقه خاورميانه گواه اين مساله است. اعلام حمايت اتحايه اعراب براي حمايت از معترضين ليبي كه خواستار اعلام منطقه پرواز ممنوع بر فراز ليبي مي گردند و از طرف ديگر گسيل نيرو از عربستان براي رويارويي با معترضين كشور كوچك منطقه يعني بحرين. حمايت سردمداران ايران از مصر، ليبي، تونس و بحرين و همچنين مظلوم و بي دفاع خطاب كردن معترضان اين كشورها از يك سو، و اغتشاشگر ناميدن معترضان سوريه از سوي ديگر كه بطور مثال و به  نقل از خبر گزاري دولتي فارس : ‹‹ پس از حمله یک گروه مسلح ناشناس در شهر درعا سوریه به مردم و کشتار یک کادر پزشکی، رسانه‎های غربی هر روز آمار جدیدی از کشته‎ها اعلام و تلاش می‎کنند مردم این کشور را به اغتشاش تحریک کنند›› و همچنين به نقل از يك مقام رسمي سوريه مي‌نويسد: ‹‹ تاکنون بیش از یک میلیون پیام کوتاه از خارج سوریه که منبع آن اسرائیل شناسایی شده است، به مردم سوریه ارسال شده و آنان را به اغتشاش فراخوانده و از آنان خواسته است تا این کار را از مساجد آغاز کنند››.در اينجا ديگر اعتراضات مردم به حساب اغتشاش گذاشته مي شود نه حق مسلم براي اعتراض به ديكتاتور سوريه و معترضين دست‌نشانده اسرائيل بشمار مي‌آيند نه ملت ستمديده يك رژيم.

تمام اين جبهه گيريهاي متناقض حكومتها در قبال مسائل داخلي و خارجي آنها نه از سر رحم و دلسوزي و شفقت براي انسانهاي بي دفاع است و نه از روي خيرخواهي براي حكومت حاكم. اين بازي قدرت است براي حفظ قدرت. و چه بسا كه اين بازي ساليان سال است شروع شده و تا زمانيكه پاي قدرت و زمامداري در ميان باشد حق و حقوق بشر همچون لعبتي در دست سياستمداران  خواهد چرخيد و اين يعني تا ابد. مگر غير از اين است كه مردم حلبچه  و يا در بوسني و هرزگوين در بحران كزوو و يا جنگ بين ايران و عراق و يا  فلسطين و اسرائيل و… هزاران هزار مردم بي پناه و مظلوم در آتش خشم و عطش سوزناك قدرت قدرتمندان و سردمداران سوخته اند و از ابرقدرتها گرفته تا كوچكترين حكومتها با ترفندي ويژه  در برابر اين ظلم و بي‌عدالتي در پي حفظ منافع خود بوده اند!؟

آري حقوق بشر گنگ‌ترين و نا‌ملموس ترين مفهوم براي سياست‌مداران است. و يا شايد بهتر است بگويم دل‌انگيزترين مفهوم و تنها سلاحي ست براي  زير سوال بردن حاكم يك كشوري كه در جهت مخالف منافع آنهاست و تا زمانيكه خطري براي آنان در پي داشته باشد اين علم عدالت و برابري را در مجامع بين المللي بالا مي برند و مواضع قدرت را در بين كشورها به نمايش مي‌گذارند. و تاريخ گواه است كه هميشه در جنگ قدرت، اين ملتها هستند كه قرباني مي‌شوند نه دولتهاي حاكمه. افكار،عقايد و خواسته‌ها و مطالبات ملتهاست كه به زنجير خشم و خشونت واليان حكومت گرفتار مي‌شوند و به نا حق به پاي ميز محاكمه كشانده مي‌شوند و تبرئه و يا مجازاتشان تحت لواي منافع قدرتهاي برتر است و اگر بخواهم در يك عبارت خلاصه كنم بايد بگويم كه:
در بازي قدرت اين روح انسانيت است كه به بازي گرفته و سپس به مسلخ كشانده مي‌شود و نه هيچ چيز ديگري.

تقديم به زنان آزاد انديش ايراني ام كه در بند سنت محصورند.

آري من زنم، يك زن از جنس بهار، بند بند وجودم را از ياسي سپيد آذين بستند تا با عطر وجودم جهاني را معطر سازم و با رقص گيسوانم در باد و ناوك مژگانم در دل شب، سراسر وجود همچون توئي را به لرزه اندازم و نغمه سرايي باشم با لطيف ترين آواها كه طنين انداز زيباترين لاي لاي زمانه باشد در گوشت. و به قول سهراب ‹‹ مادري باشم بهتر از برگ درخت ›› براي ثمره زندگيت.

باشد! غمي نيست. با همه وجود احساسات و وظايف زنانه ام را مي ستايم و در لحظه لحظه زندگيم با خود همراه مي سازم. اما افسوس! كه تو هيچگاه پي به اصل وجودم نبردي و تنها از بعد جنسيتي به من نگريستي و جايگاهم را فقط در گوشه، گوشه تعلقات خود ديدي. ولي بدان كه من به خودم مي بالم كه گذشته از تمام اين ظواهر، روح  و رواني دارم مستقل از آراء و افكار و عقايد تو. سهم من از زندگي با شما مردان روزگار، تنها اين نيست! انديشه اي دارم همچون آب روان، راكد و مسكوت نيستم همچون سنگ، رهروي هستم كه بدنبال راهبري مي گردم. حسي نامعلوم مرا به طرف نور مي غلطاند و روحم را قلقلك ميدهد كه دست به  شيطنت زنم تا وجود نازك زنانه ام را از پس غرور مردانگي تو بيرون كشم و شميم استقلال و آزاديم  را با تمام وجود استشمام كنم.

پس پر و بالم ده، بند از پاي وجودم بگسل، قفسم را بگشاي، بگذار عطر نفسم را پخش كنم، همه را مست كلامم سازم، قلمم را مشكن، من غرق اميدم.با چشمي بينا مرا خوب نظاره كن و در بند اعتقادات منسوخ  و متروك خود محصور مساز، بگذار همپاي تو و يا شايد فراتر از تو قدم در راه آزادي بگذارم و براي احقاق حقم بانگ بردارم.

اگر خوب به جاي جاي جهان بنگري زناني را مي يابي كه چه پر توان  و با صلابت براي آزادي خود و مردانشان قدم در راهي سخت و ناهموار گذارده اند و با گرزي از شهامت و رشادت نام و نقشي فراموش نشدني از خود در تاريخ به يادگار گذارده اند اما بسي جاي اندوه دارد كه نقش شما مردان در همه اعصار و جنبشها نمودي بيشتر دارد. و در نتيجه در اندك زماني حق  و حقوق زنان را به باد نسيان سپرده ايد و حقوقشان را به همان محيط كوچك خانه، محدود و مهدود كرده ايد.

اما اين بار مرا ببين ، ببين كه در پس صداي نازك و دلفريبم نعره اي در دلم دارم كه مي خواهم با تمام  وجودم فرياد برآورم و با اسب آمال و آرزوهايم در دشت  بيرون از خيال و اوهام بتازم. مي خواهم كه مرا، خود من را جلو تر از تو ببينند نه در پس قدمهاي تو، مي خواهم گامهايم را در جايي فرود آورم كه پيش از همه خوشايند روح  و روانم باشد. از اين به بعد، مي خواهم بر صفحه زندگيم نقوشي را طرح كنم، كه طراح و سازنده اش خودم باشم. آري قصد دارم پرنده اي باشم با بالهايي سفيد از عشق و آزادي كه پيام آزادي را براي هم نسلانش قاصدي مي كند. پس رهايم ساز از حصار تنگ و تاريك جهل و سنت و خرافات.

در بگشاي قاصدكهايم را نپران شايد خبري در راه است !