نوشته های برچسب خورده با ‘زندانيان سياسي’

ماهي سياه كوچولو، در پي حسرت يك لحظه ديدن مهتاب توي خانه چه خيالها كه در سر نپروراند. با خود انديشيد براي رسيدن به آن سوي خيال و آزاد زيستن، بايد راه دريا را پيش گرفت. راه دريا كم مصائب ندارد. راهش لاجرم از دروازه عصيان مي‌گذرد براي رهايي از انزوا و تاريكي بايست قد علم كرد و از جمعي شوريده و پوسيده و منزوي جدا گشت. بايد انقلاب كرد و سنت‌ها را پشت سر گذارد. واه… كه، براي رسيدن به دريا چقدر بايد و نبايد. او بايد به همه ماهيان پير و خرفت زمانه‌اش ‌بفهماند كه ته جويبار به همين‌جا ختم نمي‌شود درست است كه جويبار زندگي روان است اما بايد سمت و سوي جريانش به درياي آزادي رسد نه به مرداب، تا نور ماه را بتوان در آن نظاره كرد. قدم در راهي سخت و ناهموار گذارد با اره ماهي‌ها و مرغ ماهي‌خواراني مقابله كرد كه ‹‹ دلشان مي‌ آمد هم جنس خودشان را بكشند و بخورند››! دل كوچك ماهي قصه ريش مي‌شد وقتي به اين همه سياهي فكر مي‌كرد. مي‌د‌انست كه مرغ حيله‌گر زمانه‌اش ‹‹ معدن بخشايش ›› نيست كه به او التماس كند. بايد از در مقابله و فكر و انديشه ‌‌‌‌‌وارد شود تا رهايي يابد نه با عجز و لابه و تملق. ماهي سياه كوچولو، باعظمت به دريا رسيد و به جمعي كه با صياد مبارزه مي‌كردند پيوست و حاضر شد كه در اين راه از تعلقات مادي خود دل بركند و راه آزادي را براي ديگران هموار سازد و يا شايد بهتر است كه بگويم نشاط و زندگي را براي هم‌نسلانش به ارمغان گذارد. تفكر ماهي سياه دورانديش در اين جملات خلاصه شد كه ‹‹ مرگ خيلي آسان مي‌تواند به سراغ من بيايد، اما من تا مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيش‌واز مرگ بروم ،البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم، كه مي‌شوم، مهم نيست، مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران دارد››!

عزت الله سحابي، زندان، آشناي ديروز و امروز، پس از 60 سال فعاليت سياسي درگذشت. در طي مراسم تشييع آن بزرگوار ماموران امنيتي، صلابت و متانت بانويي بزرگوار، همچون هاله را بر نمي‌تابند و به وي حمله ور مي‌گردند و وي را به شهادت مي‌رسانند. عزيزان دربند، تاب اين غم جانگداز را ندارند از اين همه سبعيتي كه رژيم، نثار دختري داغدار زير تابوت پدري مي‌كنند به ستوه مي‌آيند. رضا هدي صابر در اعتراض به اين قتل، دست به اعتصاب عذا مي‌زند تا صداي اعتراض خود را به اين همه جنايت و وحشي‌گري به همگان برساند هدي صابر در اين راه بابي ساندزي، ديگر شد و چه شرافت‌مندانه جان خود را ازدست داد. در ابتدا 12 تن از زندانيان در پي اعتراض به اين‌همه خشونت دست به اعتصاب غذا زدند تا در درك پيام وقايع اتفاقيه گامي برداشته باشند. جان خود را در كف دست گرفته‌اند و غيورانه در پاي اين اعتصاب ايستاده‌ اند تا به حقوق و خواسته خود كه همان پاسخگويي مراجع قضايي‌ست دست يابند و امروز چند تن از ديگر عزيزان دربند با اين بزرگواران همراه شدند اينك ما، با حمايت خود اين اقدام عزيزانمان را ارج نهيم و با كنش‌هاي اجتماعي خود با آنها همراه شويم و نظام را وادارسازيم تا به خواسته‌هاي آنان تن دهد كه خواسته‌ شان چيزي جز خط نفي بر هر چه ظلم و بيداد است، نيست. زندانيان خواهان حمايت، در برابر تصميمي‌ هستند كه گرفته اند. امتداد اين جويبار من و تو باشيم!

راستي آن متولد آغازِ ماه گرم، اگر بود، ماهي سياه كوچولو را چگونه باز نويسي مي‌كرد… البته اگر در زندان نبود!
يادش گرامي…

خبر‌چينان تاريخ پيغام ما را به كوفيان برسانند كه ما نيز، در بي‌وفايي به عهد، كم از آنها نداريم!

چقدر اين‌ روزها كلمه ‹‹ جنبش ›› برايم غريب است جنبش را معمولا براي نشان دادن حركت و تكاپو‌ بكار مي‌برند اما آيا حركت و تكاپويي هست!؟ اين‌روزها چه خبري از اين به اصطلاح ‹‹جنبش ›› من و تو را به حركت واداشت!؟ اصلا خبري هست!؟ حقيقت داشت خامنه‌اي در بدو تولد ‹‹ يا علي ›› گفت!؟ چقدر لذت بخش بود وقتي‌كه حداديان طبل رسوايي ‹‹ شعيب بن صالح ››زمان را مي‌نواخت! يادتان هست چند هفته پيش چه داستاني نقل محافل‌مان بود!؟ درست است همان داستان خر و كدوي  مولوي را مي‌گويم به پيشنهاد جنتي پير خرفت كه از افاضات گوهربارشان در نمازجمعه بود. وه! كه چقدر اين ادبيات سكسواليته در سياست‌مان به ما مي‌چسبد و باعث نزهت روح و روان‌مان مي‌گردد! راستي نزاع خامنه‌اي و احمدي‌نژاد به كجا رسيد؟ بين مصلحي و احمدي‌نژاد صلح و آشتي‌‌‌كنان برقرار شد؟ از عروسي شاهزاده ويليام چه خبر؟ بوسه شاهزاده بر لبان نوعروسش بر بلنداي ايوان كاخ چه شيرين و حيرت‌انگيز بود! چقدر اين‌روزها گفتيم و خنديديم اصلا مگر من و تو دردي هم داشتيم كه برايش بگرييم! بله درست است به همين سادگي ما را از خودمان، از عزيزانمان، اهدافمان غافل كردند!

غم و گلايه‌ام از گراني قوت و نان نيست، از به بند كشيدن احساسات و عواطف‌مان است، گلايه‌ام از به انحصار درآمدن عقل و درك‌مان در كف كودتاچياني‌ست كه فهم و شعور من و تو را همچون گويي حيران و سرگردان ملعبه‌اي ساختند براي پيش‌برد اهدافشان و من و تو همچنان شاد و سرمست از جنگ و نزاع بين دو قدرت و در اين بازي مضحك، من و تو اندك مجالي نمي‌يابيم تا راهي براي نيل به اهدافمان بيابيم.

البته در اين چند روز در لابلاي اين اخبار كذايي جنگ قدرت، اخباري هم از زندانيان سياسي ديده مي‌‌‌‌شد كه: محمد نوري‌‌‌‌‌زاد بيش از چهل روز است كه در اعتصاب غذا بسر مي‌برد آنهم با مشكلات جسمي كه دارد و زندانيان سياسي زندان گوهردشت دوره سوم اعتصاب غذاي خود را آغاز كردند آنهم تنها براي بدست آوردن حقوق اوليه يك زنداني، دختر رسول بداقي مي‌‌گويد: سه ماه است كه حق ملاقات حضوري و تماس تلفني را از پدرم گرفتند، مادر حسن جولاني مي‌ گويد: بيش‌ تر از پنج، شش ماه است كه از پسرم خبري ندارم و عبدا… رمضان‌زاده تحت شديد‌‌ترين شكنجه‌هاي روحي رواني قرار دارد و اخبار از ضرب و شتم همسر و برادر ايشان در دادگاه انفلاب حكايت دارد و مهدي محموديان علي‌رغم شرايط وخيم جسماني همچنان از حق مرخصي استعلاجي پزشكي محروم است و يا …
سيامك پورزند خودكشي كرد و بقول دخترش لي‌لي پورزند ‹‹ اين مرگ، مرگي بود اعتراضي و در كمال قدرت و اراده ››، عزت ا… سحابي در بستر بيماري در بيمارستان دستانش انتظار هاله عزيزش را مي‌كشد تا گرماي وجود هاله‌اش به رگهاي بي‌رمق و ناتوانش روحي تازه بخشد اما دادستان در نهايت شقاوت و بي‌رحمي تاكنون اجازه اين ملاقات را صادر نكرده است.

كلاهتان را قاضي كنيد تا ببينيد كدام‌يك از اين خبرها نمود بيشتري برايمان داشت، اخبار نهاد حكومت و يا زندانيان سياسي!؟ گويا اين كودتاچيان خيلي خوب توانسته‌اند من و تو را در برابر اين اخبار ناگوار واكسينه كنند كه با شنيدنش حتي ديگر كك‌‌مان هم نگزد و دست آخر، زياد كه احساسات به خرج دهيم آهي از نهاد بركشيم و زياد هم كه بخواهيم تكاني به خودمان بدهيم تا از اين ماز پيچ در پيچ  لعنتي، رهايي يابيم، باز سراغ شطرنج نهاد حكومتي رفته و سر بر زانوي تفكر مي‌‌نهيم تا ببينيم كه كداميك از طرفين اگر كيش و مات شوند سود و منفعتي براي ‹‹ جنبش سبزمان ›› دارد تا شايد، از پس مانده‌هاي سياست چيزي نصيب‌مان شود و بتوانيم از سر خوشه‌چيني و ريزه‌خواري اين خوان گسترده، به ثروت آزادي دست يابيم اما دريغ از يك جو همت و غيرت، براي رهايي از بند ظلم و جور!

نگاهي به نامه‌هاي تاج‌زاده عزيز بيندازيم كه با وجود سخت‌ترين شرايط، دست از مطالباتش نكشيده و شريعتمداري را به مناظره مي‌‌‌‌‌‌‌طلبد. شجاعت و ايثار را در پيام اسانلوي عزيزمان بيابيم كه از سر درد و با تمام وجود اعلام مي‌كند كه:‹‹ امسال هم‌بسته با ديگر مردم مخالف با ديكتاتوري براي رسيدن به آزادي و دمكراسي خيال خود را به ميدان‌‌‌‌ها و خيابانها مي‌فرستم ››. اميدواري را از پيام دو معلم سبز دربند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان عبدا… مومني و محمد داوري بياموزيم كه خواست خود را قدم نهادن در كلاس درسي مي‌دانند كه درس نخستش ‹‹ آزادگي و آزادانديشي›› باشد …

براستي كه گذر زمان بر من و تو چه كرد كه اين‌گونه بي‌خيال و بي‌درد شده‌ايم! نزديك به سه ماه است كه از حصر رهبران جنبش مي‌گذرد و من در تب و تاب و دل‌‌نگران تكرار تاريخ دوباره زندگي آيت ا… منتظري براي رهبران جنبش و تكرار تاريخ دوباره زندگي امير عباس انتظام و مهندس سحابي‌ براي زندانيان سياسي!
برخيزيم نگذاريم كه تاريخ طبل بي‌عاري و بي‌‌وفايي به عهدمان را به گوش جهان و جهانيان براي قرنهاي متمادي بنوازد و نام‌مان  به بي‌عاران روزگار، در تاريخ ثبت شود. حقيقتا بياييد تا همراه شويم و بينديشيم كه چه بايد بكنيم!؟

در روزگاري‌‌‌‌‌‌‌كه تلخكها جاي دلقكها را گرفته‌اند خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر‌ است!
در ميان اين همه همهمه و هياهو و ضجه زخم‌‌‌‌‌‌خوردگان تاريخ  و صداي نابهنجار سكوت ناپايدار مدعيان حقوق بشر، باز به كنج خلوت خود پناه مي‌‌‌برم و دفتر تاريخ را رقم ميزنم تا شايد از لابلاي اوراق چرك و چروك‌خورده روزگار، خاطره خوشايندي بيابم بلكه تسري باشد براي اين دل آشوب و نا‌اميدم از ناكامي نرسيدن به مدينه فاضله‌اي كه عدالت و راستي در جاي جاي آن موج مي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زند و در لحظه لحظه‌‌‌‌‌‌ي زندگيش معجون عشق و سرمستي را به كام مسافرانش مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ريزد و جام اندر جام باده لبخند را به هم‌قطارانش تقديم مي‌كند.

اما افسوس اين دفتر كهنه تاريخ چيزي جز سياهي و تباهي در اين روزگار نشان نمي‌‌‌‌‌‌‌دهد. از صدر تاريخ تاكنون، از همان آغاز هستي با روح پليد شيطاني روبرو مي‌شويم كه منجر به چيرگي قابيليان بر هابيليان مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد و تا اين زمان كه هزاران سال ازين نقشه شومي كه ديو تبهكار براي روح لطيف آدميت كشيد مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد همچنان مي‌بينيم كه روسياهي و تباهي را براي نسل بشريت ابدي ساخت و ظلم را جاودانه كرد.

اخبار روزمره را كه دنبال مي‌‌‌‌كنم گوشه‌اي از اين هستي را ساكت و دنج نمي‌‌‌يابم صداي قهقهه‌اي بگوش نمي‌‌‌رسد مگر از برجهاي سر به فلك كشيده شده سلاطين و امرايي كه درد و رنج روزگار و طعم فقر و فلاكت را نچشيده‌اند. آناني كه ريتم موزون قدرت رخصت نمي‌دهد تا صداي حق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبي مظلومان به گوششان برسد و يا شايد هم صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مستانه‌شان از روي ترس و ريا‌‌‌‌ست تا مبادا صداي خرد شدن ستونهاي لرزان قدرت را بشنوند!
چگونه مي‌توانم ديگران را در اين روز با خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي‌كه خبر خوش و مسرت‌‌‌باري از دوستان آزاده دربندمان نمي‌گيرم و يا وقتي صداي اعتراض‌شان را براي دمي‹‹ آزادي›› و ‹‹حقوق اوليه زنداني ››با اعتصاباتشان مي‌‌‌‌‌شنوم !؟ چگونه مي‌توانم دوستانم را با صداي خنده‌‌‌‌‌‌‌هايم همراهي كنم وقتي مي‌دانم دوستان آزاده‌‌مان با مرگ دسته ‌و پنجه نرم مي‌كنند و منتظر براي هر لحظه رهسپار شدن به پاي چوبه اعدام آن‌هم به جرم حق‌طلبي  و ايثار و عدالت‌خواهي براي هم‌‌‌‌‌‌‌نسلان‌شان ونه  براي خودشان! چگونه دوستانم را همراهي كنم با خنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايم  وقتي‌كه مي‌دانم مادران و پدران پير و سالخورده و همسران و كودكان دوستان آزاده‌مان هر لحظه از عمرشان را با تشويش و اضطراب و دلتنگي و يا در پشت حصار بلند زندانهاي رژيم، روزگار سپري مي‌‌‌‌‌كنند براستي چگونه!؟

ولي در اين بازار آشوب و هراس سياست و زندگي كسي برنده‌‌‌ست كه حرير سفيد اميد و ابريشم سبز صبر و شكيبايي را از صندوقچه دلها بيرون كشد و در انتظار نوعروسان آزادي همچون سروي آزاد محكم و استوار بماند.

وشايد اگر اين روزها سهراب در بين‌مان مي‌‌‌بود به جاي اينكه بگويد ‹‹ و اگر مرگ نبود دستمان در پي چيزي مي‌گشت ›› اينگونه مي‌سرود شعر خود را ‹‹ و اگر خنده نبود لب ما در پي چيزي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشت ››!