نوشته های برچسب خورده با ‘مذهب’

پرده هارا كنار ميزنم. هوا گرفته و مه آلود است. به سختي ميتوان خوبيها و زيباييهاي دنيا را ديد.نفسم منقطع است .هوايي تازه ميخواهم. پنجره را باز مي كنم نفس عميقي ميكشم. صداي گنگ و نا مفهومي مرا به خود جذب ميكند. به دور و برم نگاه ميكنم پاي در ابرهاي تيره ميگذارم. آرام آرام قدم برمي دارم، تا به صدا نزديك شوم. هر چه جلوتر مي روم، صداي همهمه، آشوب، غوغا، بيشتر وبيشتر ميشود. آنقدر زياد، كه گوش فلك را نيز كر ميكند اين همه غوغا وآشوب براي چيست ؟چرا سراسر دنيا را تيرگي فراگرفته است ؟ چرا خوبيها رنگ رخ نشان نميدهند؟

اين تيرگيها و پلشتيها، نشان از حماقت است. و اين ضجه ها و ناله ها صداي تعصبات پوچ و بيهوده است. تعصباتي كه راه را برخرد بسته اند. جهل وخرافه بر همه جا بساط اطعام واكرامش را گسترانيده وبا مهري به نام ايمان ومذهب، آنرا مزين كرده است.

از ميان اين صداها، صداي دختركي حزين، به گوشم آشنا مي آيد دختري كه جانش را  قرباني عقايدش مي كند. او كسي نيست جز ژاندارك، ژان كه در جنگهاي صد ساله با انگلستان، رهبري فرانسويان را بر عهده داشت، در يك دادگاه كليسايي به جرم  اصرار بر دریافت الهام از جانب قدیسین، پوشش مردانه و همچنین، اقدام به فرار از زندان، محکوم و در میدان شهرِسوزانده شد. چندی بعد، در یک دادگاه تجدید نظر «شرافت» وی را مجدداً پذیرفتند. اما ديگر چه فايده، انساني بخاطرعقيده ومذهبش با زندگي وداع كرده بود. قدم فراتر مي گذارم ميشنوم صدايي از مردان به ظاهر تنومند قبيله آزتك ها را ، كه خودرا  قرباني جهل وجهالت مي كنند  ويا شايد  از نظر خودشان پا در مسلخ عشق ميگذارند. كه قربانی کردن انسان‌ها در عقیدهٔ آنها به مفهوم همکاری ضروری انسان و ایزدان است. قربانیان در واقع پیکی هستند که آرمان‌های این قوم را به پیشگاه آفتاب می‌برند و این كار را  از روی سنگدلی و بد طینتی نمي بينند آنها طی مراسمی خاص ،همراه با جشنهای مختلف برای ایزدان خود قربانی مي دهند، و شیوهٔ قربانی کردن انسان، بستگی به ایزدی دارد که این عمل به افتخار وی صورت می‌گيرد.هر چه بيشترچشمانم را باز ميكنم از درك اعمالشان ،عاجزتر مي شوم نمي توانم باور كنم، كه چگونه اين رفتارها با  روح لطيف انسانيت، ميتواند سازگاري داشته باشد؟ تعصب در مذهب ، تا چه حد ميتواند در روح  و وجود آدمي چنان نفوذ كند كه راه، را بر عقل ببندد وچشم، را از ديدن زيبايي عشق به همنوع، محروم سازد. ديگر طاقت گام نهادن به جلو را ندارم. صداي» سلمان تاثیرها «، «منصور حلاجها «و «كسرويها»، صداي شيون و ضجه هاي زنان و كودكان يهودي، مسيحي، مسلمان و …، كه همه بخاطر مذهب و ايمانشان در گوشه اي از اين جهان مورد ظلم واقع شدند، ناي راه رفتن را از من ميگيرد. آرام آرام به عقب بر ميگردم .با خودم مي انديشم، مذهب چيست؟واقعا افيون است؟ يا نوشدارويي است براي التيام دردها؟

بسياري از انديشمندان ونامداران، تعريف خاصي از مذهب دارند. از نظر» ناپلئون»‹‹مذهب ، تنها برای بردگی انسانهاست››. ويا در جايي ديگر ميگويد:‹‹دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن عوام است››. ويا «توماس اديسون» ميگويد:‹‹بحث و جدل کردن با کسى که به جاى تعقل و خردگرایى، دین را انتخاب کرده، مانند تجویز دارو به بدن یک مرده است. دین به طور تام و تمام پوچ و مهمل است››.

. از طرفي ديگر» بنيامين راش،» روان شناس مشهوردر كتابش مي نويسد: «مذهب آن قدر، براي پرورش سلامت روح اهميت دارد که هوا برای تنفس، مذهب به انسان کمک می کند تا معنای حوادث زندگی، مخصوصاً حوادث دردناک و اضطراب‏انگیز را بفهمد. دین به مؤمنان و معتقدان خود می آموزد که چگونه با مجموعه عظیم جهان که پیش از فرد شکل گرفته و قوانین خود را بر او تحمیل می کند، سازگاری یابد. این سازگاری، دلگرمی و خرسندی مطبوعی را در درون و روحیه فرد ایجاد میکند واز نظر»دكتر شریعتی»، بشر امروز به دو دلیل عمده به دین نیازمند است: ‹‹تامین جهان‏ بینی روحانی و ارائه جهت و هدف زندگی››.

بحث و مجادله برسر وجود وانكار مذهب هميشه بوده و خواهد بود. موضوعي كه مرا دچار حيرت و سرگرداني مي كند اين است، چرا كساني كه پايبند عقيده ومذهب هستند و در مذهب آرامش و سكون را طلب ميكنند و در گوش هم كيشانشان نغمه صلح و دوستي سر ميدهند، اين نوعدوستي با روح و وجودشان عجين نمي گردد وكساني را كه از دايره مذهبشان پا فراتر مي گذارند از دايره معرفت و دوستيشان نيز بيرون مي نهند و مهر كفر و الحاد بر پيشانيشان مي زنند. تعصبات كوركورانه، جهل، خرافه، قديس پروري، تمام  اينها باعث ميشود كه حتي از مذهبشان نيز لذتي نبرند ونفرت، جاي عشق را در وجودشان ميگيرد. عقل از جايگاهش رسوخ ميكند وجايش  را به توهم و خيال ميدهد. و فرسنگها از آن آرمان مذهب، كه رسيدن به اوج و كمال نام دارد،  فاصله مي گيرند. مگر در مذهب، عدالت، آزادي،  صلح  وخويشتن داري، آرامش، عزت و برابري را جستجو نمي كردند كه اينگونه بر جان هم نوع خود افتاده اند. آيا هدف از زندگي اين بود؟

قدمهايم را محكمتر برميدارم. پنجره ام را باز ميكنم . به قاب كوچك زندگيم  پا مي گذارم وبا قلمم بر لوح وجودم مي نويسم :

خرد مانند چشم هستي و جان آدمي است و اگر آن نباشد، چگونه جهان را به درستي خواهي گذراند.*

— — — — — — —

پ.ن:*فردوسي

Advertisements